..............

می خواستم اینجا آوایی روشن باشد . بی هیچ نقطه ی تاریکی .

با خودم اینجا صادق باشم . بی هیچ ملالی .

 

می خواستم این بار تمام حرفم را بگویم . اما نشد .وقتی که دفترچه هایم را سوزاندم . وقتی یاس آبیم را سوزاندم دیدم بیش از پیش با اینجا بیگانه ام . انگار یاس آبی به سفر رفته و نمی خواهد حرف بزند . وقتی یاس آبی را راندم و فرستادمش خیلی خودخواه بودم . به فکرش نبودم . فقط می خواستم نباشد . فقط نباشد . یاسم را رنجاندم . یاسی که مثل من احتیاج به تکیه گاه داشت . احتیاج به دیواری که به آن تکیه دهد . رشد کند و ببالد و بویش همه را مست کند .

دیگر هیچ آوایی ندارم که بگویم . دیگر هیچ رنگ آبی ذهنم را رنگ نمی کند . دیگر هیچ دلی خشنودم نمی سازد .

 

یاس آبیم:

 

می دانی چه بر سرم آمد ؟ دیگر دلی ندارم . دیگر دلی ندارم تا دلتنگ شود . دیگر دلی ندارم تا ناراحت شود . دیگر دلی ندارم تا شاد شود . اکنون تنهایم . تنهای تنهای. خیلی هم بد نیست . اما بی دل . گذاشتم له شود . گذاشتم از رویش عبور کنند . گذاشتم تا تنهایم گذارند.

اکنون من ماندم و درهای بسته که باید بی دل در جستجوی کلیدی برای گشایشان باشم . شاید هم محکومم که بی دل زندگی کنم . دلی که ارزش آن برایم بیش از تمام دارائی هایم بود . دلی که می دانستم خداوند در آن دمیده است .

بی دل و تنها .در جستجوی راه . امکانش هست ؟ .شاید امری درک نشدنی باشد ولی به قول کریستین بوبن : آنچه که درکش محال باشد زیستنش بسی ساده است .

یاس آبی با دل زندگی می کرد . زین پس بی دل چاره ای جز رفتن ندارد .

 

بی چاره دل که هیچ ندید از گذار عمر

 

اکنون من می خواهم در نورانی ترین لحظات زندگیم "تنهایی و سکوت" زندگی کنم . بدون یاس آبی . و بدون دل .

خداحافظ یاس آبی .

 

و اما تو :

 

گفتا نه گفتنیست سخن اگر چه محرمی              درکش زبان و پرده نگهدار و می بنوش

 

برای گفتن حرفهای بسیار دارم . اما نمی گویم .آنچه درون من بیان می شود به سکوت سپرده می شود . نمی شناسمت . خیلی بیگانه ای . خیلی دور . شاید هم خیلی نزدیک . بیگانه ای آشنا . اصلا تو که هستی ؟ و چرا با من اینگونه کردی . یعنی می دانی داری چی کار می کنی ؟ یعنی می دانی منظورم تو هستی ؟ و از تو هم خداحافظی می کنم . وسیع باش و تنها و سربه زیر و سخت.

 

و اما خوبم :

 

امروز تازیانه بیداری وجدانم را

بر پیکره غرورم می نوازم

و براین اعتقاد پا می فشارم

که افق های نگاه

گاه آبــــــــــــی است , نیــــــــــــــــلی و شاید هم ســــــــــــــــرخ.

 

دعای جان تو ورد زبان مشتاقان

 

 

 

  
نویسنده : ياس آبي ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٤


دوستم

اگر چه دوست به چیزی نمی خرد ما را

 

به عالمی نفروشیم موئی از سر دوست

 

  
نویسنده : ياس آبي ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٤


پرنده ...

پرنده بی بالم

بالی برای پرواز ندارم

ولی روحی دارم

که می توانم به جایی پرواز کنم

که بال هیچ پرنده ای به سوی آن پر نزده است

 

  
نویسنده : ياس آبي ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٤


شعرهای قديمی ...

چایی که از گلوم رفت پایین تمام وجودم گرم شد. سرمای عجیبی تمام بدنمو گرفته بود . غافلگیر شدم . شاید خدا خواسته بود . من تمامشو سوزونده بودم . کمدم اونقدر خلوت شده بود . بهتره بگم بی روح .

ولی . همیشه باقی می مانند چیزهایی . خواسته یا ناخواسته . پاکتی رو عقب کمدم دیدم.

_ معلوم نیست چیه ؟

وای . اینا همون شعرهای احمقانه ایه که برای مجله ها می فرستادم تا چاپشون کنن.

وای خدای من :

"با وجود یک فریب 

تو نگاه یک غریب

غریبی میاد به خونه

..."

تاریخ : 8/2/81. امضا : ب.م. آسمان. بهتره بقیشو نگم..

خدارو شکر که اینا رو چاپ نکردند وگرنه آبروم می رفت . چقدر باحال . اینا رو میخوام نگه دارم . آخه می شه یک شب کلی باهشون خلوت کرد و ...

_ اینجا رو :

" اما منو سکوتم

غرورتو شکستم

سکوت من نبودش

برای دل شکستن

... "

می شه گفت به تمام معنا ...

باز این یکی یک درجه بهتره :

" من در این غربت خاکی

توی این شلوغی ها

..."

معلوم نیست تو مغزم چی می گذشته . البته الان اصلا برام مهم نیست . مهم این شعرهاست که شاید الان برام مسخره باشه ولی اون زمان خیلی برام اهمیت داشته که همشونو خوش خط نوشتم و سلفون کشیدم . شایدم سال 1390 بیام و به اینجا بخندم .

اصلا من چی می دونم از آیندم ؟

این یکی رو تو رو خدا داشته باشید . انگاری توی این مغز فقط دو تا کلمه روز و فردا بوده :

" ای امروز من , همه گفتند فردا

اما فردا آمد و شد امروز

همیشه امروز است و

                                   فردا یک خیال است و

                                   دیروز یک خاطره

و من می خواهم بدانم

می خواهم تکلیف امروز را بدانم

تا به فردا  می رسی می گویند

دیروز را یادت هست و تو به امید فردا باش

اما

دل من امروز است

امروزی که هیچ کس آن را نفهمید

کاش می شد دل من فردا باشد

تا هر کس در خیال خود از فردایی صحبت می کرد و به آن امید داشت.

کاش می شد دل من دیروز باشد

تا دلم را در آلبومی قرار دهند و گاه گاه به آن سر بزنند

اما حیف

که من امروزم "

 تاریخ 3/3/1381.امضا : ب.م . آسمان

 

الان که این تموم شد خودم نفهمیدم که چی به چی شد ؟ یک دفعه از روز و دیروز و فردا به دل رسید . شایدم خیلی خوب باشه . ولی زیاد این طور به نظ نمی رسه .

خوب دیگه مسخره بازی رو بزارم کنار و بگم . خیلی خوشحالم که اینا هستند . وقتی اینا رو می خونم می بینم که چقدر بزرگ تر شدم نسبت به قبلا . خیلی خوبه که آدم بزرگ شدن کمشم ببینه.

   

 

  
نویسنده : ياس آبي ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٤


سوزاندم همشان را ...

تمام دفتر چه خاطراتم را سوزاندم . آسان نبود . تمام روزها را از سال ۱۳۷۹ تا ۱۳۸۳

خاطرات دانشگاه را نگه داشتم . ديگر نتونستم  نسبت به آنها بی اهميت باشم .

نمی دونم چقدر عقلمو از دست دادم.

چهار سال زندگی به آسمان رفت و دود شد .

ديدم چه آسان زندگيمان می سوزد و میرود . باورش سخت است ولی واقعيت داشت .

  
نویسنده : ياس آبي ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٤


ثانيه ها

 

به جادوی ثانیه ها پی بردم . به لطافت و ظرافتی که درونشان نهفته است. و به نقشه ای که در هر کدامشان پنهان است . کاش یکی از آنها را می فهمیدم . کاش می دانستم که این ثانیه ای که قرار است بیاید با خود چه همرا دارد.

خودم را آماده می سازم برای رویارویی با تمام ثانیه هایی که قرار است از این پس بیاید

 

  
نویسنده : ياس آبي ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٤


ترس ...

در آینه خودم را نگا می کنم و تعجب می کنم . چی در من است ؟ چی دارم که چنان او رامی ترساند ؟ سعی کردم پشت سرم را هم در آینه ببینم . اما آدم هیچ وقت نمی تواند این کار را بکند . هیچ وقت نمی توانی خودت را به صورتی که دیگران می بینند ببینی.با چشم مردی که وقتی متوجه نیستی از پشت سر نگاهت می کند .

در آینه سر خودت همیشه روی شانه ات پس وپیش می رود می توانی برای دیدن پشت سرت از آیینه ی دیگر استفاده کنی اما به آن صورت هم چیزی می بینی که شاید خیلی ها دوست داشته باشند تصویرش کنند.

زنی که به آیینه می نگرد.نماد غرور و تکبر .

ولی احتمال اینکه از غرور و تکبر باشد خیلی کم است . برای من که این گونه است .بلکه بر عکس . جستجویی برای پیدا کردن عیب و نقص .

" چی در من است ؟ " می توانم به این صورت هم بگویم : " چه عیبی در من است ؟ " یا " چه نیرویی ؟ "

 

تو بار مهربــــــــــــانی داری 

 

 

                             مرا نجات ده از این بختک سیــــــــــــــاه

 

  
نویسنده : ياس آبي ; ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ شهریور ،۱۳۸٤


ميهمانی تمام شد

دیدم که چقدر خوابیدم

خوابی که انگار بیداری نداشت . بوی یاس همسایه هم من را بیدار نمی کرد . خدایا چه خوابی بود ؟ چرا بیدار نشدم این همه سال .

سه روز .شاید سه روز من را صدا زدند که از خواب بیدار شو . بیدار شو و ببین . خدایا سه روز من باید تو را صدا می زدم ولی با مهربانیت صدایم زدی که بیدار شو . دیگر خواب بس است . دیگر نخواب . می خواهم تو را ببینم که بیدار شدی . هر چه بخواهی به تو می دهم ولی بیدار شو . آنقدر با من مهربان بودی که خجالت می کشیدم . من خیلی کوچیک بودم و تو اونقدر منو بزرگ کردی که ...

 

واژه ها نمی توانند بیان کنند آنچه که بین من و او بود . هیچ کس مزاحم نبود . هیچ کس مزاحم گفتگوی بین من و او نبود . من بودم و او . نزدیک مبدا مقدس . نزدیک فواره ی خیال من . اجازه داد زمینش فرشم باشد و آسمانش سقفم . و پناهم آغوشش .

 

ماه هم به ما غبطه می خورد و از تنهاییش نالان بود . می دانستم دلش می خواست بین ما باشد .

وقتی که دعای"ام داود " تمام شد مهمانی ما هم تمام شد . باید از جایی دل می کندم که ...

وقتی که بیرون آمدم شاید رها شده بودم . رها شدن یک حرف قدیمی است اما احساسم را خوب بیان می کند که ...

 

خدا نیستم

بنده خدایم

که با من می بیند

با من می شنود

با من می گوید

و با من می خواند

بنده خدایم

که بر شکوهمندترین چکاد توحید و تعبد

در فروترین خاک سپاری

پیشانی اطاعت نهاده ام .

(( محمدرضا زائری ))

 

  
نویسنده : ياس آبي ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٤


ميهمانی ...

اَللهّمَ لَکَ سَجَدتُ وَ بِکَ امَنتُ فَارحَم ذُلیّ وَ فاقَتی وَ

 

اجتِهادی وَ اجتِهادی وَ تَضَرُّعی وَ مَسکَنَتی وَ فَقری

 

اِلَیکَ یا رَبِّ

 

" خدایا برای تو سجده می کنم و بتو ایمان دارم پس رحم کن خواری مرا و نداری مرا و کوشش مرا و زاری مرا و بیچارگی من و بی چیزی من را بدرگاهت ای پروردگار ( دعای ام داود ) "

 

جای پا :

تصوری داشتم ...

خیال می کردم در کنار ساحل با خدا قدم می زنم

در آسمان تصویری از زندگی خود را دیدم

در هر قسمت دو جای پای دیدم

یکی متعلق به من و دیگری به خدا

وقتی آخرین تصویر زندگی ام را دیدم

به جای پا روی شن نگاه کردم

دیدم چندین زمان در زندگیم

فقط یک جای پا بیشتر نیست

دریافتم که این در سخترین نقاط زندگیم اتفاق افتاده

برای رفع ابهام از خدا سوال کردم

خدایا فرمودی اگر به تو ایمان بیاوریم هیچ زمان ما را تنهانخواهی گذاشت

دیدم که در سخت ترین لحظات زندگیم فقط یک جای پا بیشتر نیست .

چرا در زمانی که بیشترین نیاز را به تو داشتم تنهایم گذاشتی ؟

خدا فرمود : فرزند عزیزم

تو را دوست دارم و تنهایت نمی گذارم

در مواقع سختی اگر یک جای پا می بینی

در آن لحظات تو را به دوش کشیدم

 


 

اینک سه روز من هستم و او .

او مرا به خانه ای دعوت کرده که صاحبش مهمان ماست .

سه روز در خانه ای اقامت می کنم که مقدس است و نورانی . پاک است و مطهر .

اینک فرصتی دارم که بدست آورم چیزهایی که از دست دادمشان .

 

  
نویسنده : ياس آبي ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤


اميد ....

چرا؟ حتی وقتی که هنوز زنده ایم می خواهیم وجودمان را اثبات کنیم؟عکس های قاب کرده مان را , دیپلم ها , لوح تقدیرها , کاپ های قهرمانی و... را به نمایش می گذاریم . حرف اول ناممان را روی ملافه هایمان می دوزیم . ناممان را روی تنهدرختان حک می کنیم . یا با خط بد روی دیوارهای شهر می نویسیم .

همه ی اینها از یک احساس متولد می شود :امیــــــــــــد

 

یا به کلام ساده تر توجه ! حداقل در پی شاهدی هستیم که نگاهمان کند . نمی توانیم تحمل کنیم صدایمان مانند رادیویی که از کار می افتد سرانجام ساکت شود .

چرا ؟

 

هر روز هر روز این امید را درونمان داریم ولی باز که سفره درد دل را باز می کنیم اول میگیم "دیگه به هیچی امید ندارم . دیگه هیچی برام مهم نیست ." همیشه عادت کردیم که قیافه ماتم زده بگیریم و احساس محبت دیگران را تحریک کنیم . نمی دانیم در همان لحظاتی که قیافه مان ماتم زده است پر از امیدیم . پر از امید توجه . پر از امیدی که بتوانیم محبت دیگری را جذب کنیم .

 

نمی دونم محبت دیگران و ترحمشان چه دردی از دردهای ما را دوا می کند . نصیحت نیست . یاداوری می کنم برای خودم که همیشه یادم باشد که به چیزهای بزرگ دل ببندم . چشمهایم به دنبال چیزهای بزرگ باشد . با آنکه نمی دانم به راستی آن ها چه هستند . ولی انتظارشان را می کشم . ممکنه بدون اینکه من بفهمم به اون چیزها رسیده باشم . همیشه یادم باشد .

 

امیـــــــد

 

آن چیست که از دستان ما غذا می خورد ؟ امید (کریستیان بوبن)

 

  
نویسنده : ياس آبي ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٤


درد دل الکی

دیگه به دفتر چه خاطراتم کار ندارم . چهار سال نوشتم . تمام روزها و ثانیه هایی که توش زندگی کردم . الان همشو می دونم که چی کار کردم . نمی دونم فایدش چیه ؟

برای کی می نویسم ؟ برای خودم ؟ فکر نمی کنم . بعید می دونم حالشو داشته باشم که بعد بخونم . با اینکه بعضی وقتا می رم و می خونمشون . اصلا بعد یعنی کی ؟ برای یک بیگانه , پس از مرگم ؟

شاید برای هیچ کس .

 

دیگه مثل قدیما نمی تونم هر روز بنویسم . قلمم بی هدف می چرخه . شکل دادن به کلمات وقتمو می گیره . با این وجود مثل کسی که در نور ماه خیاطی می کنه , قوز کردم و می نویسم . اونم با پشتکاری عجیب .

 

وقتی توی آینه نگاه می کنم دختری رو می بینم که اصلا یادم نمی یاد دیدمش . بعضی وقتا می گم یعنی اینکه اونجاست منم ؟ نمی دونم چقدر براتون پیش اومده که وقتی عکستونو می بینید یا خودتونو توی آینه می گید یعنی اینکه می گن منم , اونه ؟

...

اصلا حوصلم سر رفت . بهتره برم یک کتابی چیزی گیر بیارم و بخونم تا اینکه جلوی آینه وایستم و هی ادا در بیارم که مثلا "ها منم وجود دارم " که چی ؟ لوس بازیهای بچه گانه ؟ یا خوشی زده زیر دلم و چیزی نیست که باهاش مشغول بشم چسبیدم به آینه ؟ یا از بی خیالیه که این جوری شدم ؟ اصلا منو باش که به فکر اونیم که توی آینس .

 

  
نویسنده : ياس آبي ; ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٤


 

من از امروز خراب نشدم

روز اول خراب شدم و نفهميدم

زندگي امروز بد نشدست

زندگي بد بود من بچه بودم نمي فهميدم

 

 

دلهره و هراس . کلنجار و مبارزه . توی این چند روز اینقدر اینا رو حس کردم که دیگه خسته شدم . زندگیم چند وقتی بود که داشت برای خودش می رفت یعنی برای اینکه زندگیم خودش یکم جلو بره خیلی تلاش کرده بودم ولی انگاری روز خوش به ما نیومده و من مجبورم هر روز و هر ساعت برای حفظ چیزهایی که دوسشون دارم مبارزه کنم و شاید هم مثل دخترهای چهارده ساله اشک بریزم .

دلهره و هراس از ترس از دست دادنشون . داشتم یکم خو می گرفتم . اما انگار آرامش یک هفته ای و استراحت مطلق یک هفته ای هم به ما نیومده .

اشکال نداره . یکی طلب ما . از دست این روزگار .

 

تا مبارزه نکنم به هیچی نمی رسم . این همیشه باید یادم باشه . برای اینکه هر یک دقیقم بگذره برای اینکه ثانیه هامو بگذرونم باید مبارزه کنم . با تمام چیزهایی که سنگ می شن و میان جلوی پام .

 

امروز یا بهتره بگم این هفته یاد گرفتم که هیچ کس آدمو نمی فهمه . یا هیچ کس نمی فهمه کی بهشون نیاز داری و هیچ کس نمی فهمه که کی بهترین زمانه .هیچ کس نمی فهمه زمان اوج کدام لحظه است .

فهمیدم

 

شاید نشه هیچ وقت یک انسان و بشناسی .

شاید نشه هیچ وقت وسعت روح یک نفرو درک کنی .

شاید انقدر کم تجربه ام که نمی تونم خیلی چیزا رو بفهمم و خیلی چیزا رو درک کنم .

خلاصه از اینکه الان شدم یک دختره سیزده , چهارده ساله دارم یکم کیف می کنم .چون مجبور نیستم خیلی با شخصیت و مرتب حرف بزنم .

 

  
نویسنده : ياس آبي ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٤


 

سلام . نمی دونم چرا هوس کردم این شعرو همین الان اینجا بنویسم :

 

دلم تنگ است

 

دلم چون برگهای زرد پاییزی پر از درد است

 

صدای خش خش برگها به همراه تپیدنهای قلبم آغاز می گردد

 

و من تنها تر از تنها

 

به مرگ برگهای زرد پاییزی می گریم.

 

ولی تک برگ زردی هم به حال من نمی گرید

 

در من نیازی می کشد پیوسته فریاد

 

در تو گریزی می گشاید هر زمان پر

 

ای کاش:

 

در من خاطر گل مهرت نمی رسد

 

ای کاش:

 

در من آرزویت جان نمی یافت

 

ای کاش

 

دست روز و شب از هر فریبی رشته عمرم نمی بافت

 

اندیشه روز و شبم پیوسته این است

 

آیا من بر تو بستم دریچه دلم را ؟

 

  
نویسنده : ياس آبي ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٤


 

دیگه چته ؟

فکر می کنی نمی فهمم داری با خودت لج می کنی ؟ خوب لج کن . هیچکی که برات مهم نیست . حتی خودت . بعضی وقتا فکر میکنم که چقدر خود خواهی . اما می بینم که تو به خودتم توجهی نداری . آخه تو که خودتو می خوای چرا داری با خودت لج می کنی ؟

بابا چشتو باز کن می بینی کیا دورو برتن . می بینی کیا دوست دارن . می بینی چقدر داری اشتباه می کنی . می بینی ...

بخدا همه دوست دارن . چرا می خوای ...

 

می گفتی که خیلی قویم ولی من می بینم که تو خیلی ضعیفی . حتی بیشتر از اونچه که فکرشو بکنی .

می گفتی خیلی خوب دووم اوردی ولی من دارم می بینم که کمرت خم شده .

می گفتی خیلی خوب تونستم پای همه چیز وایستم ولی می بینم که داری زیر همه چیز می زنی.

می گفتی ... می بینم ...

 

تو فقط از چیزهایی می گی که دوست داری داشته باشی شون . اما هیچ وقت تلاش نکردی که اونا رو بدست بیاری . فقط از شخصیت رویاییت حرف می زنی . پس شخصیت واقعیت کجاست ؟

همون که خیلیا دوسش دارن . همون که من می گفتم که تو با بقیه آدمها فرق داری . همون که...

خیلی دوست دارم باهات درد دل کنم . با اینکه می دونم با هم همدل نیستیم .

فکر کن . به چیزهای بزرگی که داری . به چیزهایی که می تونی بعد از این داشته باشی .

بدون دو تا پناهگاه داری : خدا و خانواده .

هیچ وقت فراموششون نکن .

 

...

 

و در کدام بهار

 

درنگ خواهی کرد

 

و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟

 

شراب باید خورد

 

و در جوانی یک سایه راه باید رفت

 

همین

 

  
نویسنده : ياس آبي ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٤


 

سلام

بگید چی شده ؟

پروژه ی ما تموم شد و اجرا شد.

تمام خستگی های این چند وقت از تنمون در رفت .نمی دونید لحظه ای که کلید Ctrl+F9 رو زدیم و برنامه اجرا شد چه حالی کردیم . من بودم و پرنیان . باورتون نمی شه چه حالی بود . با هم با صدای بلند فریاد زدیم .

برای نوشتن این پروژه خیلی زحمت کشیدیم . خیلی زیاد . خودمون نوشتیم . همشو .از کسی هم کمک نگرفتیم .

 

دیروز برنامه مون یک Error وحشتناک می داد و هیچ دلیلی برای اون نداشت . دوستم یکی رو معرفی کرد . یک کسی که دکتری مهندسی کامپیوتر داشت . وقتی رفتیم برنامه مون تغییر زیادی نکرد یا بهتره بگم اصلا تغییر نکرد.

ولی خیلی ازاین آقا ممنونم . چون به من نیروی مثبت خیلی زیادی داد . وقتی که باهاشون صحبت می کردیم انگار نه انگار که دکتری دارند . اونقدر به ما امید دادند که حد نداره .

از همین جا از ایشون تشکر می کنم .

 

خوب دیگه برید بخوابید که کار داریم .

 

  
نویسنده : ياس آبي ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ امرداد ،۱۳۸٤


 

تصویر این نیمکت کوچک تصویری جادویی است .

 

خیالات من آنگاه که بسیار خسته می شوند می روند

 

و روی آن می نشیند , بی آنکه انتظار بکشند .

 

بسیاز خسته ام .

  
نویسنده : ياس آبي ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٤


مادر من

بسمه الله الرحمن الرحيم

 

اِنـّا اعطيّناکّ الکـّوثّر

 

فَصَلِ لِرَبَکَ و انحَــَر

 

اِنّ شانِئَکَ هُو الا بتَـر

 

 

 

برای مادر بسیار زیبایم و بسیار صبورم   :

 

هنگامی که چون زندگانی از زندگی تهی هستم

به سان سکوتی تازه و آرام بخش

به سان آبهای شیرین گوارا هستم.

زیرا که می دانم مادر مرا دوست دارد

و من همیشه در ذهن او جا دارم و ترسی به دل راه نمی دهم

او همیشه آرامشی بر بی قراری های من است

و برای لحظه هایی که ذهنم را از درد و رنج رهایی می بخشد

از حضور او , فراتر از عطش , چیزی می نوشم

گویی با حس حضور او

با گامی خود را با شادمانی های روشن تری می رسانم

که حس دلپذیری از او

با من است.

 

کاش می توانستم اندکی از عشقت را پاسخ گو باشم . فقط اندکی .فقط .

 

دوستدار تو , دختر کوچکت : یاس آبی

 

 

این عید بزرگ و زیبا را به تمام مادران تبریک می گم . و دعا می کنم که بتوانیم بهترینبرایش باشیم .

 

 

  
نویسنده : ياس آبي ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٤


نامه ای به يک دوست

 

نامه ای به یک دوست به نام . . .

می خوام همین جا توقف کنم . درست در همین جا .

سالها می گذرد

من نمی مانم و تو و آدمها ولی در پشت سرمان عمل هایی که انجام دادیم می ماند .

اعمالی که خودمون ساختیم . کارهایی که بچه گانه و بزرگانه اونا رو مرتکب شدیم .

در کنار همین کارها افسوس هایی باقی می ماند .

آه و آه و آه و ...

اما این آه ها فقط مال خودمون نیست . مال بقیه هم هست .

کارهایی که ما می کنیم فقط برای خودمون بد نیست . شاید از همان ابتدا برای دیگران زجر آور تر هم باشد .

چرا ؟

چه نیروی در درون ما , ما را مجبور می کند که این کارها را بکنیم ؟

چه نیرویی ؟

شیطنت ؟ بچگی ؟ ...

پس کی بزرگ بشیم ؟ پس کی بفهمیم من و تو تنها نیستیم و یک عالمه آدم دیگه هم دارن اینجا زندگی می کنن ؟

پس کی یاد بگیریم که بابا بزرگ شدیم . بابا ما دیگه عاقل شدیم .

البته دیوانگی دنیای خودشو داره که من باهاش خیلی حال می کنم !!!!!!!!!!!!!!

دلم می خواست برایت همه چیزو بگم .

برات از اشتباهاتی که داری مرتکب می شی بگم .

برات از آدمهای دور و برت بگم .

برات از قلبی که داره برات می تپه بگم .

برات از دنیایی بگم که می تونی باهاش داشته باشی بگم .

برات از دنیایی بگم که داری با دستای خودت خرابش می کنی بگم .

اما افسوس و صد افسوس .

که همجنسیم و نمی خواهیم و نمی توانیم حرفهایی رو از هم دیگه قبول کنیم .

همش اون فکر احمقانه حسادت میاد توی ذهنمون .

دوست عزیزم

دلم می خواهد فکر کنی . به نیروهای درونت . به نیروهایی که از اعماق تو بر می خیزد .

به خورشیدی که می تواند از چشمانت طلوع کند .

به چشمانی که به دنبال تو می گردد .

دوست عزیزم

همیشه بدان که

عشق این نیست که تو خود برای خودت بسازی و برایش اندازه تعیینکنی .

عشق این نیست که تو برای لجبازی با دوستانت برای خودت بسازی .

عشق این نیست که تو برای اقامه غرورت به دنبال دیگری باشی و او را عاشق بنامی .

عشق این نیست که تو برای فهماندن فکرت به دیگری , به دنبال دیگری باشی .

آیا با خوت فکر کردی پس غرور او کجا می رود ؟

پس قلب او برای کی می زند ؟

پس ....

عشق روز مبادا نمی شناسد . عشق , عاشق روز مبادا را هم نمی شناسد . عاشق روز مبادا را نمی شناسد .

تو او را مبادای خود گذاشتی بی آنکه بدانی عظمت روح او کجاست ؟ بی آنکه بدانی ...

وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت

و

صبور

 

  
نویسنده : ياس آبي ; ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٤


آغازی دوباره

سلام ی دوباره به تمام دوستای گلم .

 

نشد که خیلی منتظر بمونم . اصولا انتظار اصلا خوب نیست . شایدم ما یاد نگرفتیم که میشه یک منتظر خوب بود . به هر حال خوش به حال اونایی که یاد دارن چه طوری میشه انتظار کشید .

طاقتم نداد . به دلیل یک سری مسائل امنیتی استراتژیکی محرمانه , مشتاق شدم که برگردم .

 

خبر که تا دلتون بخواد دارم . از کجاش باید بگم نمی دونم . قول داده بودم که قالب وب لاگمو خودم درست کنم ولی وقت نبود .

یک عالمه چیزهای خوبتوی این چند وقت یاد گرفتم . تازه یک موقعیت خوبی هم پیش اومده که می تونم سه روز خودم باشم و خدا . فقط خداکنه بشه .

 

فهمیدم برای اینکه بفهمم زندگی چیه نباید برم دنبال جمله های قشنگ و شعر های شاعرا . نباید ببینم بقیه چی می گن .

امروز فهمیدم برای فهمیدن زندگی

زندگی باید کرد .

 

زندگی رو زندگی باید کرد فقط و فقط زندگی

 

 

 

  
نویسنده : ياس آبي ; ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٤


 

 

خداوند شما را براي اين مخلص نگه دارد . همگيتان را .

 

با ارادات زياد از همگيتا ن .

 

اينا دوستاي منم كه از اول يا آبي برام comment گذاشتند . به ترتيب محبتي كه به من داشتند .

هانيه . الناز . بهاره .hsn . محسن . lilian . Norton . زهرا .smk .سردبير .اسكيزوفون .كوچك كويري .آمنه . مهدي . Alien . Ali .دريا . صبورترين افراد دنيا .جوجك . افضل نيا .ستاره دنباله دار .Adonis .شهباز .مصطفي . گلبرگ .گمنام . باران .ermya .###.مبينا .مينا . هديه .مهديار .بي نام . كتي . شاپرك . Miss.Rila . علي .مجتبي . من . اهورا .آساره . قاصدك . تنها .baradar. shahbaz222 .حميد رضا .الهام .

همگيتان را دوست دارم . پيدا كردن 46حبت و دوست در بين ميليارد ها انسان بزرگترين موهيبت من از ياس آبي بود .

اينم من :

نام :ياس آبي .

سن : 65روز .

تحصيلات : معرفت از 46انسان .

 

  
نویسنده : ياس آبي ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ تیر ،۱۳۸٤