..............
می خواستم اینجا آوایی روشن باشد . بی هیچ نقطه ی تاریکی .
با خودم اینجا صادق باشم . بی هیچ ملالی .
می خواستم این بار تمام حرفم را بگویم . اما نشد .وقتی که دفترچه هایم را سوزاندم . وقتی یاس آبیم را سوزاندم دیدم بیش از پیش با اینجا بیگانه ام . انگار یاس آبی به سفر رفته و نمی خواهد حرف بزند . وقتی یاس آبی را راندم و فرستادمش خیلی خودخواه بودم . به فکرش نبودم . فقط می خواستم نباشد . فقط نباشد . یاسم را رنجاندم . یاسی که مثل من احتیاج به تکیه گاه داشت . احتیاج به دیواری که به آن تکیه دهد . رشد کند و ببالد و بویش همه را مست کند .
دیگر هیچ آوایی ندارم که بگویم . دیگر هیچ رنگ آبی ذهنم را رنگ نمی کند . دیگر هیچ دلی خشنودم نمی سازد .
یاس آبیم:
می دانی چه بر سرم آمد ؟ دیگر دلی ندارم . دیگر دلی ندارم تا دلتنگ شود . دیگر دلی ندارم تا ناراحت شود . دیگر دلی ندارم تا شاد شود . اکنون تنهایم . تنهای تنهای. خیلی هم بد نیست . اما بی دل . گذاشتم له شود . گذاشتم از رویش عبور کنند . گذاشتم تا تنهایم گذارند.
اکنون من ماندم و درهای بسته که باید بی دل در جستجوی کلیدی برای گشایشان باشم . شاید هم محکومم که بی دل زندگی کنم . دلی که ارزش آن برایم بیش از تمام دارائی هایم بود . دلی که می دانستم خداوند در آن دمیده است .
بی دل و تنها .در جستجوی راه . امکانش هست ؟ .شاید امری درک نشدنی باشد ولی به قول کریستین بوبن : آنچه که درکش محال باشد زیستنش بسی ساده است .
یاس آبی با دل زندگی می کرد . زین پس بی دل چاره ای جز رفتن ندارد .
بی چاره دل که هیچ ندید از گذار عمر
اکنون من می خواهم در نورانی ترین لحظات زندگیم "تنهایی و سکوت" زندگی کنم . بدون یاس آبی . و بدون دل .
خداحافظ یاس آبی .
و اما تو :
گفتا نه گفتنیست سخن اگر چه محرمی درکش زبان و پرده نگهدار و می بنوش
برای گفتن حرفهای بسیار دارم . اما نمی گویم .آنچه درون من بیان می شود به سکوت سپرده می شود . نمی شناسمت . خیلی بیگانه ای . خیلی دور . شاید هم خیلی نزدیک . بیگانه ای آشنا . اصلا تو که هستی ؟ و چرا با من اینگونه کردی . یعنی می دانی داری چی کار می کنی ؟ یعنی می دانی منظورم تو هستی ؟ و از تو هم خداحافظی می کنم . وسیع باش و تنها و سربه زیر و سخت.
و اما خوبم :
امروز تازیانه بیداری وجدانم را
بر پیکره غرورم می نوازم
و براین اعتقاد پا می فشارم
که افق های نگاه
گاه آبــــــــــــی است , نیــــــــــــــــلی و شاید هم ســــــــــــــــرخ.
دعای جان تو ورد زبان مشتاقان

دوستم
اگر چه دوست به چیزی نمی خرد ما را
به عالمی نفروشیم موئی از سر دوست
پرنده ...
پرنده بی بالم
بالی برای پرواز ندارم
ولی روحی دارم
که می توانم به جایی پرواز کنم
که بال هیچ پرنده ای به سوی آن پر نزده است
شعرهای قديمی ...
چایی که از گلوم رفت پایین تمام وجودم گرم شد. سرمای عجیبی تمام بدنمو گرفته بود . غافلگیر شدم . شاید خدا خواسته بود . من تمامشو سوزونده بودم . کمدم اونقدر خلوت شده بود . بهتره بگم بی روح .
ولی . همیشه باقی می مانند چیزهایی . خواسته یا ناخواسته . پاکتی رو عقب کمدم دیدم.
_ معلوم نیست چیه ؟
وای . اینا همون شعرهای احمقانه ایه که برای مجله ها می فرستادم تا چاپشون کنن.
وای خدای من :
"با وجود یک فریب
تو نگاه یک غریب
غریبی میاد به خونه
..."
تاریخ : 8/2/81. امضا : ب.م. آسمان. بهتره بقیشو نگم..
خدارو شکر که اینا رو چاپ نکردند وگرنه آبروم می رفت . چقدر باحال . اینا رو میخوام نگه دارم . آخه می شه یک شب کلی باهشون خلوت کرد و ...
_ اینجا رو :
" اما منو سکوتم
غرورتو شکستم
سکوت من نبودش
برای دل شکستن
... "
می شه گفت به تمام معنا ...
باز این یکی یک درجه بهتره :
" من در این غربت خاکی
توی این شلوغی ها
..."
معلوم نیست تو مغزم چی می گذشته . البته الان اصلا برام مهم نیست . مهم این شعرهاست که شاید الان برام مسخره باشه ولی اون زمان خیلی برام اهمیت داشته که همشونو خوش خط نوشتم و سلفون کشیدم . شایدم سال 1390 بیام و به اینجا بخندم .
اصلا من چی می دونم از آیندم ؟
این یکی رو تو رو خدا داشته باشید . انگاری توی این مغز فقط دو تا کلمه روز و فردا بوده :
" ای امروز من , همه گفتند فردا
اما فردا آمد و شد امروز
همیشه امروز است و
فردا یک خیال است و
دیروز یک خاطره
و من می خواهم بدانم
می خواهم تکلیف امروز را بدانم
تا به فردا می رسی می گویند
دیروز را یادت هست و تو به امید فردا باش
اما
دل من امروز است
امروزی که هیچ کس آن را نفهمید
کاش می شد دل من فردا باشد
تا هر کس در خیال خود از فردایی صحبت می کرد و به آن امید داشت.
کاش می شد دل من دیروز باشد
تا دلم را در آلبومی قرار دهند و گاه گاه به آن سر بزنند
اما حیف
که من امروزم "
تاریخ 3/3/1381.امضا : ب.م . آسمان
الان که این تموم شد خودم نفهمیدم که چی به چی شد ؟ یک دفعه از روز و دیروز و فردا به دل رسید . شایدم خیلی خوب باشه . ولی زیاد این طور به نظ نمی رسه .
خوب دیگه مسخره بازی رو بزارم کنار و بگم . خیلی خوشحالم که اینا هستند . وقتی اینا رو می خونم می بینم که چقدر بزرگ تر شدم نسبت به قبلا . خیلی خوبه که آدم بزرگ شدن کمشم ببینه.
سوزاندم همشان را ...
تمام دفتر چه خاطراتم را سوزاندم . آسان نبود . تمام روزها را از سال ۱۳۷۹ تا ۱۳۸۳
خاطرات دانشگاه را نگه داشتم . ديگر نتونستم نسبت به آنها بی اهميت باشم .
نمی دونم چقدر عقلمو از دست دادم.
چهار سال زندگی به آسمان رفت و دود شد .
ديدم چه آسان زندگيمان می سوزد و میرود . باورش سخت است ولی واقعيت داشت .
ثانيه ها
به جادوی ثانیه ها پی بردم . به لطافت و ظرافتی که درونشان نهفته است. و به نقشه ای که در هر کدامشان پنهان است . کاش یکی از آنها را می فهمیدم . کاش می دانستم که این ثانیه ای که قرار است بیاید با خود چه همرا دارد.
خودم را آماده می سازم برای رویارویی با تمام ثانیه هایی که قرار است از این پس بیاید
ترس ...
در آینه خودم را نگا می کنم و تعجب می کنم . چی در من است ؟ چی دارم که چنان او رامی ترساند ؟ سعی کردم پشت سرم را هم در آینه ببینم . اما آدم هیچ وقت نمی تواند این کار را بکند . هیچ وقت نمی توانی خودت را به صورتی که دیگران می بینند ببینی.با چشم مردی که وقتی متوجه نیستی از پشت سر نگاهت می کند .
در آینه سر خودت همیشه روی شانه ات پس وپیش می رود می توانی برای دیدن پشت سرت از آیینه ی دیگر استفاده کنی اما به آن صورت هم چیزی می بینی که شاید خیلی ها دوست داشته باشند تصویرش کنند.
زنی که به آیینه می نگرد.نماد غرور و تکبر .
ولی احتمال اینکه از غرور و تکبر باشد خیلی کم است . برای من که این گونه است .بلکه بر عکس . جستجویی برای پیدا کردن عیب و نقص .
" چی در من است ؟ " می توانم به این صورت هم بگویم : " چه عیبی در من است ؟ " یا " چه نیرویی ؟ "
تو بار مهربــــــــــــانی داری
مرا نجات ده از این بختک سیــــــــــــــاه
