..............
می خواستم اینجا آوایی روشن باشد . بی هیچ نقطه ی تاریکی .
با خودم اینجا صادق باشم . بی هیچ ملالی .
می خواستم این بار تمام حرفم را بگویم . اما نشد .وقتی که دفترچه هایم را سوزاندم . وقتی یاس آبیم را سوزاندم دیدم بیش از پیش با اینجا بیگانه ام . انگار یاس آبی به سفر رفته و نمی خواهد حرف بزند . وقتی یاس آبی را راندم و فرستادمش خیلی خودخواه بودم . به فکرش نبودم . فقط می خواستم نباشد . فقط نباشد . یاسم را رنجاندم . یاسی که مثل من احتیاج به تکیه گاه داشت . احتیاج به دیواری که به آن تکیه دهد . رشد کند و ببالد و بویش همه را مست کند .
دیگر هیچ آوایی ندارم که بگویم . دیگر هیچ رنگ آبی ذهنم را رنگ نمی کند . دیگر هیچ دلی خشنودم نمی سازد .
یاس آبیم:
می دانی چه بر سرم آمد ؟ دیگر دلی ندارم . دیگر دلی ندارم تا دلتنگ شود . دیگر دلی ندارم تا ناراحت شود . دیگر دلی ندارم تا شاد شود . اکنون تنهایم . تنهای تنهای. خیلی هم بد نیست . اما بی دل . گذاشتم له شود . گذاشتم از رویش عبور کنند . گذاشتم تا تنهایم گذارند.
اکنون من ماندم و درهای بسته که باید بی دل در جستجوی کلیدی برای گشایشان باشم . شاید هم محکومم که بی دل زندگی کنم . دلی که ارزش آن برایم بیش از تمام دارائی هایم بود . دلی که می دانستم خداوند در آن دمیده است .
بی دل و تنها .در جستجوی راه . امکانش هست ؟ .شاید امری درک نشدنی باشد ولی به قول کریستین بوبن : آنچه که درکش محال باشد زیستنش بسی ساده است .
یاس آبی با دل زندگی می کرد . زین پس بی دل چاره ای جز رفتن ندارد .
بی چاره دل که هیچ ندید از گذار عمر
اکنون من می خواهم در نورانی ترین لحظات زندگیم "تنهایی و سکوت" زندگی کنم . بدون یاس آبی . و بدون دل .
خداحافظ یاس آبی .
و اما تو :
گفتا نه گفتنیست سخن اگر چه محرمی درکش زبان و پرده نگهدار و می بنوش
برای گفتن حرفهای بسیار دارم . اما نمی گویم .آنچه درون من بیان می شود به سکوت سپرده می شود . نمی شناسمت . خیلی بیگانه ای . خیلی دور . شاید هم خیلی نزدیک . بیگانه ای آشنا . اصلا تو که هستی ؟ و چرا با من اینگونه کردی . یعنی می دانی داری چی کار می کنی ؟ یعنی می دانی منظورم تو هستی ؟ و از تو هم خداحافظی می کنم . وسیع باش و تنها و سربه زیر و سخت.
و اما خوبم :
امروز تازیانه بیداری وجدانم را
بر پیکره غرورم می نوازم
و براین اعتقاد پا می فشارم
که افق های نگاه
گاه آبــــــــــــی است , نیــــــــــــــــلی و شاید هم ســــــــــــــــرخ.
دعای جان تو ورد زبان مشتاقان

دوستم
اگر چه دوست به چیزی نمی خرد ما را
به عالمی نفروشیم موئی از سر دوست
پرنده ...
پرنده بی بالم
بالی برای پرواز ندارم
ولی روحی دارم
که می توانم به جایی پرواز کنم
که بال هیچ پرنده ای به سوی آن پر نزده است
شعرهای قديمی ...
چایی که از گلوم رفت پایین تمام وجودم گرم شد. سرمای عجیبی تمام بدنمو گرفته بود . غافلگیر شدم . شاید خدا خواسته بود . من تمامشو سوزونده بودم . کمدم اونقدر خلوت شده بود . بهتره بگم بی روح .
ولی . همیشه باقی می مانند چیزهایی . خواسته یا ناخواسته . پاکتی رو عقب کمدم دیدم.
_ معلوم نیست چیه ؟
وای . اینا همون شعرهای احمقانه ایه که برای مجله ها می فرستادم تا چاپشون کنن.
وای خدای من :
"با وجود یک فریب
تو نگاه یک غریب
غریبی میاد به خونه
..."
تاریخ : 8/2/81. امضا : ب.م. آسمان. بهتره بقیشو نگم..
خدارو شکر که اینا رو چاپ نکردند وگرنه آبروم می رفت . چقدر باحال . اینا رو میخوام نگه دارم . آخه می شه یک شب کلی باهشون خلوت کرد و ...
_ اینجا رو :
" اما منو سکوتم
غرورتو شکستم
سکوت من نبودش
برای دل شکستن
... "
می شه گفت به تمام معنا ...
باز این یکی یک درجه بهتره :
" من در این غربت خاکی
توی این شلوغی ها
..."
معلوم نیست تو مغزم چی می گذشته . البته الان اصلا برام مهم نیست . مهم این شعرهاست که شاید الان برام مسخره باشه ولی اون زمان خیلی برام اهمیت داشته که همشونو خوش خط نوشتم و سلفون کشیدم . شایدم سال 1390 بیام و به اینجا بخندم .
اصلا من چی می دونم از آیندم ؟
این یکی رو تو رو خدا داشته باشید . انگاری توی این مغز فقط دو تا کلمه روز و فردا بوده :
" ای امروز من , همه گفتند فردا
اما فردا آمد و شد امروز
همیشه امروز است و
فردا یک خیال است و
دیروز یک خاطره
و من می خواهم بدانم
می خواهم تکلیف امروز را بدانم
تا به فردا می رسی می گویند
دیروز را یادت هست و تو به امید فردا باش
اما
دل من امروز است
امروزی که هیچ کس آن را نفهمید
کاش می شد دل من فردا باشد
تا هر کس در خیال خود از فردایی صحبت می کرد و به آن امید داشت.
کاش می شد دل من دیروز باشد
تا دلم را در آلبومی قرار دهند و گاه گاه به آن سر بزنند
اما حیف
که من امروزم "
تاریخ 3/3/1381.امضا : ب.م . آسمان
الان که این تموم شد خودم نفهمیدم که چی به چی شد ؟ یک دفعه از روز و دیروز و فردا به دل رسید . شایدم خیلی خوب باشه . ولی زیاد این طور به نظ نمی رسه .
خوب دیگه مسخره بازی رو بزارم کنار و بگم . خیلی خوشحالم که اینا هستند . وقتی اینا رو می خونم می بینم که چقدر بزرگ تر شدم نسبت به قبلا . خیلی خوبه که آدم بزرگ شدن کمشم ببینه.
سوزاندم همشان را ...
تمام دفتر چه خاطراتم را سوزاندم . آسان نبود . تمام روزها را از سال ۱۳۷۹ تا ۱۳۸۳
خاطرات دانشگاه را نگه داشتم . ديگر نتونستم نسبت به آنها بی اهميت باشم .
نمی دونم چقدر عقلمو از دست دادم.
چهار سال زندگی به آسمان رفت و دود شد .
ديدم چه آسان زندگيمان می سوزد و میرود . باورش سخت است ولی واقعيت داشت .
ثانيه ها
به جادوی ثانیه ها پی بردم . به لطافت و ظرافتی که درونشان نهفته است. و به نقشه ای که در هر کدامشان پنهان است . کاش یکی از آنها را می فهمیدم . کاش می دانستم که این ثانیه ای که قرار است بیاید با خود چه همرا دارد.
خودم را آماده می سازم برای رویارویی با تمام ثانیه هایی که قرار است از این پس بیاید
ترس ...
در آینه خودم را نگا می کنم و تعجب می کنم . چی در من است ؟ چی دارم که چنان او رامی ترساند ؟ سعی کردم پشت سرم را هم در آینه ببینم . اما آدم هیچ وقت نمی تواند این کار را بکند . هیچ وقت نمی توانی خودت را به صورتی که دیگران می بینند ببینی.با چشم مردی که وقتی متوجه نیستی از پشت سر نگاهت می کند .
در آینه سر خودت همیشه روی شانه ات پس وپیش می رود می توانی برای دیدن پشت سرت از آیینه ی دیگر استفاده کنی اما به آن صورت هم چیزی می بینی که شاید خیلی ها دوست داشته باشند تصویرش کنند.
زنی که به آیینه می نگرد.نماد غرور و تکبر .
ولی احتمال اینکه از غرور و تکبر باشد خیلی کم است . برای من که این گونه است .بلکه بر عکس . جستجویی برای پیدا کردن عیب و نقص .
" چی در من است ؟ " می توانم به این صورت هم بگویم : " چه عیبی در من است ؟ " یا " چه نیرویی ؟ "
تو بار مهربــــــــــــانی داری
مرا نجات ده از این بختک سیــــــــــــــاه
ميهمانی تمام شد
دیدم که چقدر خوابیدم
خوابی که انگار بیداری نداشت . بوی یاس همسایه هم من را بیدار نمی کرد . خدایا چه خوابی بود ؟ چرا بیدار نشدم این همه سال .
سه روز .شاید سه روز من را صدا زدند که از خواب بیدار شو . بیدار شو و ببین . خدایا سه روز من باید تو را صدا می زدم ولی با مهربانیت صدایم زدی که بیدار شو . دیگر خواب بس است . دیگر نخواب . می خواهم تو را ببینم که بیدار شدی . هر چه بخواهی به تو می دهم ولی بیدار شو . آنقدر با من مهربان بودی که خجالت می کشیدم . من خیلی کوچیک بودم و تو اونقدر منو بزرگ کردی که ...
واژه ها نمی توانند بیان کنند آنچه که بین من و او بود . هیچ کس مزاحم نبود . هیچ کس مزاحم گفتگوی بین من و او نبود . من بودم و او . نزدیک مبدا مقدس . نزدیک فواره ی خیال من . اجازه داد زمینش فرشم باشد و آسمانش سقفم . و پناهم آغوشش .
ماه هم به ما غبطه می خورد و از تنهاییش نالان بود . می دانستم دلش می خواست بین ما باشد .
وقتی که دعای"ام داود " تمام شد مهمانی ما هم تمام شد . باید از جایی دل می کندم که ...
وقتی که بیرون آمدم شاید رها شده بودم . رها شدن یک حرف قدیمی است اما احساسم را خوب بیان می کند که ...
خدا نیستم
بنده خدایم
که با من می بیند
با من می شنود
با من می گوید
و با من می خواند
بنده خدایم
که بر شکوهمندترین چکاد توحید و تعبد
در فروترین خاک سپاری
پیشانی اطاعت نهاده ام .
(( محمدرضا زائری ))
ميهمانی ...
اَللهّمَ لَکَ سَجَدتُ وَ بِکَ امَنتُ فَارحَم ذُلیّ وَ فاقَتی وَ
اجتِهادی وَ اجتِهادی وَ تَضَرُّعی وَ مَسکَنَتی وَ فَقری
اِلَیکَ یا رَبِّ
" خدایا برای تو سجده می کنم و بتو ایمان دارم پس رحم کن خواری مرا و نداری مرا و کوشش مرا و زاری مرا و بیچارگی من و بی چیزی من را بدرگاهت ای پروردگار ( دعای ام داود ) "
جای پا :
تصوری داشتم ...
خیال می کردم در کنار ساحل با خدا قدم می زنم
در آسمان تصویری از زندگی خود را دیدم
در هر قسمت دو جای پای دیدم
یکی متعلق به من و دیگری به خدا
وقتی آخرین تصویر زندگی ام را دیدم
به جای پا روی شن نگاه کردم
دیدم چندین زمان در زندگیم
فقط یک جای پا بیشتر نیست
دریافتم که این در سخترین نقاط زندگیم اتفاق افتاده
برای رفع ابهام از خدا سوال کردم
خدایا فرمودی اگر به تو ایمان بیاوریم هیچ زمان ما را تنهانخواهی گذاشت
دیدم که در سخت ترین لحظات زندگیم فقط یک جای پا بیشتر نیست .
چرا در زمانی که بیشترین نیاز را به تو داشتم تنهایم گذاشتی ؟
خدا فرمود : فرزند عزیزم
تو را دوست دارم و تنهایت نمی گذارم
در مواقع سختی اگر یک جای پا می بینی
در آن لحظات تو را به دوش کشیدم
اینک سه روز من هستم و او .
او مرا به خانه ای دعوت کرده که صاحبش مهمان ماست .
سه روز در خانه ای اقامت می کنم که مقدس است و نورانی . پاک است و مطهر .
اینک فرصتی دارم که بدست آورم چیزهایی که از دست دادمشان .
اميد ....
چرا؟ حتی وقتی که هنوز زنده ایم می خواهیم وجودمان را اثبات کنیم؟عکس های قاب کرده مان را , دیپلم ها , لوح تقدیرها , کاپ های قهرمانی و... را به نمایش می گذاریم . حرف اول ناممان را روی ملافه هایمان می دوزیم . ناممان را روی تنهدرختان حک می کنیم . یا با خط بد روی دیوارهای شهر می نویسیم .
همه ی اینها از یک احساس متولد می شود :امیــــــــــــد
یا به کلام ساده تر توجه ! حداقل در پی شاهدی هستیم که نگاهمان کند . نمی توانیم تحمل کنیم صدایمان مانند رادیویی که از کار می افتد سرانجام ساکت شود .
چرا ؟
هر روز هر روز این امید را درونمان داریم ولی باز که سفره درد دل را باز می کنیم اول میگیم "دیگه به هیچی امید ندارم . دیگه هیچی برام مهم نیست ." همیشه عادت کردیم که قیافه ماتم زده بگیریم و احساس محبت دیگران را تحریک کنیم . نمی دانیم در همان لحظاتی که قیافه مان ماتم زده است پر از امیدیم . پر از امید توجه . پر از امیدی که بتوانیم محبت دیگری را جذب کنیم .
نمی دونم محبت دیگران و ترحمشان چه دردی از دردهای ما را دوا می کند . نصیحت نیست . یاداوری می کنم برای خودم که همیشه یادم باشد که به چیزهای بزرگ دل ببندم . چشمهایم به دنبال چیزهای بزرگ باشد . با آنکه نمی دانم به راستی آن ها چه هستند . ولی انتظارشان را می کشم . ممکنه بدون اینکه من بفهمم به اون چیزها رسیده باشم . همیشه یادم باشد .
امیـــــــد
آن چیست که از دستان ما غذا می خورد ؟ امید (کریستیان بوبن)
درد دل الکی
دیگه به دفتر چه خاطراتم کار ندارم . چهار سال نوشتم . تمام روزها و ثانیه هایی که توش زندگی کردم . الان همشو می دونم که چی کار کردم . نمی دونم فایدش چیه ؟
برای کی می نویسم ؟ برای خودم ؟ فکر نمی کنم . بعید می دونم حالشو داشته باشم که بعد بخونم . با اینکه بعضی وقتا می رم و می خونمشون . اصلا بعد یعنی کی ؟ برای یک بیگانه , پس از مرگم ؟
شاید برای هیچ کس .
دیگه مثل قدیما نمی تونم هر روز بنویسم . قلمم بی هدف می چرخه . شکل دادن به کلمات وقتمو می گیره . با این وجود مثل کسی که در نور ماه خیاطی می کنه , قوز کردم و می نویسم . اونم با پشتکاری عجیب .
وقتی توی آینه نگاه می کنم دختری رو می بینم که اصلا یادم نمی یاد دیدمش . بعضی وقتا می گم یعنی اینکه اونجاست منم ؟ نمی دونم چقدر براتون پیش اومده که وقتی عکستونو می بینید یا خودتونو توی آینه می گید یعنی اینکه می گن منم , اونه ؟
...
اصلا حوصلم سر رفت . بهتره برم یک کتابی چیزی گیر بیارم و بخونم تا اینکه جلوی آینه وایستم و هی ادا در بیارم که مثلا "ها منم وجود دارم " که چی ؟ لوس بازیهای بچه گانه ؟ یا خوشی زده زیر دلم و چیزی نیست که باهاش مشغول بشم چسبیدم به آینه ؟ یا از بی خیالیه که این جوری شدم ؟ اصلا منو باش که به فکر اونیم که توی آینس .
من از امروز خراب نشدم
روز اول خراب شدم و نفهميدم
زندگي امروز بد نشدست
زندگي بد بود من بچه بودم نمي فهميدم
دلهره و هراس . کلنجار و مبارزه . توی این چند روز اینقدر اینا رو حس کردم که دیگه خسته شدم . زندگیم چند وقتی بود که داشت برای خودش می رفت یعنی برای اینکه زندگیم خودش یکم جلو بره خیلی تلاش کرده بودم ولی انگاری روز خوش به ما نیومده و من مجبورم هر روز و هر ساعت برای حفظ چیزهایی که دوسشون دارم مبارزه کنم و شاید هم مثل دخترهای چهارده ساله اشک بریزم .
دلهره و هراس از ترس از دست دادنشون . داشتم یکم خو می گرفتم . اما انگار آرامش یک هفته ای و استراحت مطلق یک هفته ای هم به ما نیومده .
اشکال نداره . یکی طلب ما . از دست این روزگار .
تا مبارزه نکنم به هیچی نمی رسم . این همیشه باید یادم باشه . برای اینکه هر یک دقیقم بگذره برای اینکه ثانیه هامو بگذرونم باید مبارزه کنم . با تمام چیزهایی که سنگ می شن و میان جلوی پام .
امروز یا بهتره بگم این هفته یاد گرفتم که هیچ کس آدمو نمی فهمه . یا هیچ کس نمی فهمه کی بهشون نیاز داری و هیچ کس نمی فهمه که کی بهترین زمانه .هیچ کس نمی فهمه زمان اوج کدام لحظه است .
فهمیدم
شاید نشه هیچ وقت یک انسان و بشناسی .
شاید نشه هیچ وقت وسعت روح یک نفرو درک کنی .
شاید انقدر کم تجربه ام که نمی تونم خیلی چیزا رو بفهمم و خیلی چیزا رو درک کنم .
خلاصه از اینکه الان شدم یک دختره سیزده , چهارده ساله دارم یکم کیف می کنم .چون مجبور نیستم خیلی با شخصیت و مرتب حرف بزنم .
سلام . نمی دونم چرا هوس کردم این شعرو همین الان اینجا بنویسم :
دلم تنگ است
دلم چون برگهای زرد پاییزی پر از درد است
صدای خش خش برگها به همراه تپیدنهای قلبم آغاز می گردد
و من تنها تر از تنها
به مرگ برگهای زرد پاییزی می گریم.
ولی تک برگ زردی هم به حال من نمی گرید
در من نیازی می کشد پیوسته فریاد
در تو گریزی می گشاید هر زمان پر
ای کاش:
در من خاطر گل مهرت نمی رسد
ای کاش:
در من آرزویت جان نمی یافت
ای کاش
دست روز و شب از هر فریبی رشته عمرم نمی بافت
اندیشه روز و شبم پیوسته این است
آیا من بر تو بستم دریچه دلم را ؟
دیگه چته ؟
فکر می کنی نمی فهمم داری با خودت لج می کنی ؟ خوب لج کن . هیچکی که برات مهم نیست . حتی خودت . بعضی وقتا فکر میکنم که چقدر خود خواهی . اما می بینم که تو به خودتم توجهی نداری . آخه تو که خودتو می خوای چرا داری با خودت لج می کنی ؟
بابا چشتو باز کن می بینی کیا دورو برتن . می بینی کیا دوست دارن . می بینی چقدر داری اشتباه می کنی . می بینی ...
بخدا همه دوست دارن . چرا می خوای ...
می گفتی که خیلی قویم ولی من می بینم که تو خیلی ضعیفی . حتی بیشتر از اونچه که فکرشو بکنی .
می گفتی خیلی خوب دووم اوردی ولی من دارم می بینم که کمرت خم شده .
می گفتی خیلی خوب تونستم پای همه چیز وایستم ولی می بینم که داری زیر همه چیز می زنی.
می گفتی ... می بینم ...
تو فقط از چیزهایی می گی که دوست داری داشته باشی شون . اما هیچ وقت تلاش نکردی که اونا رو بدست بیاری . فقط از شخصیت رویاییت حرف می زنی . پس شخصیت واقعیت کجاست ؟
همون که خیلیا دوسش دارن . همون که من می گفتم که تو با بقیه آدمها فرق داری . همون که...
خیلی دوست دارم باهات درد دل کنم . با اینکه می دونم با هم همدل نیستیم .
فکر کن . به چیزهای بزرگی که داری . به چیزهایی که می تونی بعد از این داشته باشی .
بدون دو تا پناهگاه داری : خدا و خانواده .
هیچ وقت فراموششون نکن .
...
و در کدام بهار
درنگ خواهی کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟
شراب باید خورد
و در جوانی یک سایه راه باید رفت
همین
سلام
بگید چی شده ؟
پروژه ی ما تموم شد و اجرا شد.
تمام خستگی های این چند وقت از تنمون در رفت .نمی دونید لحظه ای که کلید Ctrl+F9 رو زدیم و برنامه اجرا شد چه حالی کردیم . من بودم و پرنیان . باورتون نمی شه چه حالی بود . با هم با صدای بلند فریاد زدیم . 

برای نوشتن این پروژه خیلی زحمت کشیدیم . خیلی زیاد
. خودمون نوشتیم . همشو .از کسی هم کمک نگرفتیم . 
دیروز برنامه مون یک Error وحشتناک می داد
و هیچ دلیلی برای اون نداشت
. دوستم یکی رو معرفی کرد . یک کسی که دکتری مهندسی کامپیوتر داشت
. وقتی رفتیم برنامه مون تغییر زیادی نکرد یا بهتره بگم اصلا تغییر نکرد.
ولی خیلی ازاین آقا ممنونم . چون به من نیروی مثبت خیلی زیادی داد
. وقتی که باهاشون صحبت می کردیم انگار نه انگار که دکتری دارند . اونقدر به ما امید دادند که حد نداره . 
از همین جا از ایشون تشکر می کنم .
خوب دیگه برید بخوابید که کار داریم .
تصویر این نیمکت کوچک تصویری جادویی است .
خیالات من آنگاه که بسیار خسته می شوند می روند
و روی آن می نشیند , بی آنکه انتظار بکشند .
بسیاز خسته ام .

مادر من
بسمه الله الرحمن الرحيم
اِنـّا اعطيّناکّ الکـّوثّر
فَصَلِ لِرَبَکَ و انحَــَر
اِنّ شانِئَکَ هُو الا بتَـر
برای مادر بسیار زیبایم و بسیار صبورم
:
هنگامی که چون زندگانی از زندگی تهی هستم
به سان سکوتی تازه و آرام بخش
به سان آبهای شیرین گوارا هستم.
زیرا که می دانم مادر مرا دوست دارد
و من همیشه در ذهن او جا دارم و ترسی به دل راه نمی دهم
او همیشه آرامشی بر بی قراری های من است
و برای لحظه هایی که ذهنم را از درد و رنج رهایی می بخشد
از حضور او , فراتر از عطش , چیزی می نوشم
گویی با حس حضور او
با گامی خود را با شادمانی های روشن تری می رسانم
که حس دلپذیری از او
با من است.
کاش می توانستم اندکی از عشقت را پاسخ گو باشم . فقط اندکی .فقط .
دوستدار تو , دختر کوچکت : یاس آبی 
این عید بزرگ و زیبا را به تمام مادران تبریک می گم . و دعا می کنم که بتوانیم بهترینبرایش باشیم .
نامه ای به يک دوست
نامه ای به یک دوست به نام . . .
می خوام همین جا توقف کنم . درست در همین جا .
سالها می گذرد
من نمی مانم و تو و آدمها ولی در پشت سرمان عمل هایی که انجام دادیم می ماند .
اعمالی که خودمون ساختیم . کارهایی که بچه گانه و بزرگانه اونا رو مرتکب شدیم .
در کنار همین کارها افسوس هایی باقی می ماند .
آه و آه و آه و ...
اما این آه ها فقط مال خودمون نیست . مال بقیه هم هست .
کارهایی که ما می کنیم فقط برای خودمون بد نیست . شاید از همان ابتدا برای دیگران زجر آور تر هم باشد .
چرا ؟
چه نیروی در درون ما , ما را مجبور می کند که این کارها را بکنیم ؟
چه نیرویی ؟
شیطنت ؟ بچگی ؟ ...
پس کی بزرگ بشیم ؟ پس کی بفهمیم من و تو تنها نیستیم و یک عالمه آدم دیگه هم دارن اینجا زندگی می کنن ؟
پس کی یاد بگیریم که بابا بزرگ شدیم . بابا ما دیگه عاقل شدیم .
البته دیوانگی دنیای خودشو داره که من باهاش خیلی حال می کنم !!!!!!!!!!!!!!
دلم می خواست برایت همه چیزو بگم .
برات از اشتباهاتی که داری مرتکب می شی بگم .
برات از آدمهای دور و برت بگم .
برات از قلبی که داره برات می تپه بگم .
برات از دنیایی بگم که می تونی باهاش داشته باشی بگم .
برات از دنیایی بگم که داری با دستای خودت خرابش می کنی بگم .
اما افسوس و صد افسوس .
که همجنسیم و نمی خواهیم و نمی توانیم حرفهایی رو از هم دیگه قبول کنیم .
همش اون فکر احمقانه حسادت میاد توی ذهنمون .
دوست عزیزم
دلم می خواهد فکر کنی . به نیروهای درونت . به نیروهایی که از اعماق تو بر می خیزد .
به خورشیدی که می تواند از چشمانت طلوع کند .
به چشمانی که به دنبال تو می گردد .
دوست عزیزم
همیشه بدان که
عشق این نیست که تو خود برای خودت بسازی و برایش اندازه تعیینکنی .
عشق این نیست که تو برای لجبازی با دوستانت برای خودت بسازی .
عشق این نیست که تو برای اقامه غرورت به دنبال دیگری باشی و او را عاشق بنامی .
عشق این نیست که تو برای فهماندن فکرت به دیگری , به دنبال دیگری باشی .
آیا با خوت فکر کردی پس غرور او کجا می رود ؟
پس قلب او برای کی می زند ؟
پس ....
عشق روز مبادا نمی شناسد . عشق , عاشق روز مبادا را هم نمی شناسد . عاشق روز مبادا را نمی شناسد .
تو او را مبادای خود گذاشتی بی آنکه بدانی عظمت روح او کجاست ؟ بی آنکه بدانی ...
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت
و
صبور
آغازی دوباره
سلام ی دوباره به تمام دوستای گلم .
نشد که خیلی منتظر بمونم . اصولا انتظار اصلا خوب نیست . شایدم ما یاد نگرفتیم که میشه یک منتظر خوب بود . به هر حال خوش به حال اونایی که یاد دارن چه طوری میشه انتظار کشید .
طاقتم نداد . به دلیل یک سری مسائل امنیتی
استراتژیکی محرمانه ,
مشتاق شدم که برگردم .
خبر که تا دلتون بخواد دارم . از کجاش باید بگم نمی دونم . قول داده بودم که قالب وب لاگمو خودم درست کنم ولی وقت نبود .
یک عالمه چیزهای خوبتوی این چند وقت یاد گرفتم . تازه یک موقعیت خوبی هم پیش اومده که می تونم سه روز خودم باشم و خدا . فقط خداکنه بشه .
فهمیدم برای اینکه بفهمم زندگی چیه نباید برم دنبال جمله های قشنگ و شعر های شاعرا . نباید ببینم بقیه چی می گن .
امروز فهمیدم برای فهمیدن زندگی
زندگی باید کرد .
زندگی رو زندگی باید کرد فقط و فقط زندگی

خداوند شما را براي اين مخلص نگه دارد . همگيتان را .
با ارادات زياد از همگيتا ن .
اينا دوستاي منم كه از اول يا آبي برام comment گذاشتند . به ترتيب محبتي كه به من داشتند .
هانيه . الناز . بهاره .hsn . محسن . lilian . Norton . زهرا .smk .سردبير .اسكيزوفون .كوچك كويري .آمنه . مهدي . Alien . Ali .دريا . صبورترين افراد دنيا .جوجك . افضل نيا .ستاره دنباله دار .Adonis .شهباز .مصطفي . گلبرگ .گمنام . باران .ermya .###.مبينا .مينا . هديه .مهديار .بي نام . كتي . شاپرك . Miss.Rila . علي .مجتبي . من . اهورا .آساره . قاصدك . تنها .baradar. shahbaz222 .حميد رضا .الهام .
همگيتان را دوست دارم . پيدا كردن 46حبت و دوست در بين ميليارد ها انسان بزرگترين موهيبت من از ياس آبي بود .
اينم من :
نام :ياس آبي .
سن : 65روز .
تحصيلات : معرفت از 46انسان .

آخرين مطلب
خانم ها ! آقايان !آيا شما درد بي حوصله گي را مي شناسيد ؟ اين يك درد است . ظريف ترين دردها . به اعماق دل نفوذ مي كند . بي اشتها غذا مي خوريم . بي احساس زندگي مي كنيم . من چيزي را از دست دادم كه نمي دانم چيست ؟ اين شك وجود دارد كه آن چيز را هرگز نداشتم .
نمي خواد از خودم به من خبر بدهيد . زيرا خودم مي دانم چي چيزي رو گم كردم . تابسنون وقت خوبيه براي پيدا كردن هموني كه بودي.
اين آخرين مطلبيه كه اينجا مي نويسم .
دوستم
سلام . يك حادثه جالب اتفاق افتاده .البته براي من خيلي جالب بود . يك دوست پيدا كردم هم نام خودم . اولين باريه كه يكي هم نام خودم با من دوست مي شه . توي اينترنت منو پيدا كرده بود از طريق وب لاگ (...) . برام ايميل زده بود . و خيلي برام حرف زد .اونقدر گفت كه من مشتاق شدم ببينمش . (اصولا من هميشه مشتاقم . اين حرف يكي از بچه هاست ) رفتم و ديدمش . خيلي خوشگل بود . خيلي .
برام خيلي حرف زد . از خودش خيلي گفت . از اينكه ديگه حوصله زندگي توي اين دنيا رو نداره . منم خيلي چيزا براش گفتم . مي دوني از حيات خسته بود بهش حق مي دادم . آخه خيلي مشكل داشت .مشكلاتي كه همه دارن . اما مال بعضيا فرق مي كنه . مال بعضيا واقعا شديد تره و تحملش واقعا سخته .
همين جوري كه حرف مي زد من به يك نتيجه رسيدم و اون اينكه بهنوش از زندگيش داره خداحافظي مي كنه حتي زودتر از اونيكه زندگي ازش خداحافظي كنه.ولي مي ترسيد اينو مي شد توي صداش فهميد . و اشتباهش همين حا بود.بهش گفتم توي درساي معارف به ما ياد دادند كه اولين نعمتي كه خدا به انسان مي ده نعمت وجوده . حالا چرا مي خواي اينو از دست بدي . مگه اين جوري نيست كه اولين هديه اي كه از محبوبت مي گيري يك جور ديگه برات عزيزه چرا اين برات اونقدرا عزيز نيست ؟ بهش گفتم تا آخرين دقيقه زندگي كن و لذت ببر . هديه اي كه هميشه باهاته .
ولي بهنوش به من گفت : خدا رو گم كردم .نعمتاشم فراموش شده .
اين جمله رو كه گفت نمي دونم چرا موهاي تن من سيخ سيخ شد . خيلي ترسيدم.
كلي حرف زد . از اينكه چراخدا را گم كرده .
مشكلاتي كه توي زندگيش داشته باعث شده كه خدا رو گم كنه . اون بايد پيداش كنه . من مي خوام كمكش كنم . بايد بهش نشون بدم . ولي كار خيلي سختيه .
مي دونيد اون به من گفت كه تو رو خيلي دوست دارم .
منم گفتم تو كه منو اولين بارهي كه مي بيني .
گفت : تو خيلي مهربوني . خيلي راحتي .
گفتم : من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تو كه از من چيزي نمي دوني ؟ از كجا مي دوني ؟ من و راحتي ؟
برام يك معما شده بود
. هر چي ازش خواستم به من بگه نگفت .
بهش گفتم : يك ضري المثل اسپانيولي مي گه " كسي كه از مرگ مي ترسه از زندگي لذت نمي بره "
بايد اول به بهنوش بگم كه از مرگ نترسه . وقتي ترسش بره بايد بهش بگم هيچي مهمتر از زنده بودن و تنفس نيست .
چه طوري ؟ هنوز خودمم نمي دونم .شما مي تونيد منو كمك كنيد ؟
راستي :
همچنان برام دعا كنيد .به شدت به دعا احتياج دارم . به يك نيروي غيبي كه به من كمك كنه .
التماس دعـــا
با تو من در خلوت اين صحرا
در غربت اين سرزمين
در سكوت اين آسمان
در تنهايي اين بي كسي
غرقه فرياد وخروش جمعيتم
به ياد معلم شهيد دکتر علی شريعتی.

حرفهايی که زدم يعنی
سلام .
اولش گفتم چرا مطلب قبليمو نفهميديد
. دوباره خوندم و با خودم گفتم بيچاره ها گناهي نداشتن . اونقدر تو هول بودي كه نصف حرفاتو تو دلت گفتي . الان مي خوام توضيحات كاملو بدم.
البته اينا رو براي يكي از بچه ها mail زدم خوب حالا دوباره براي شما مي گم .
راستش براميك مشكلي به وجود اومد كه همش تقصير اين سكوت لعنتي بود
. من ياس آبي كه همه مي گن چلچليم
، مثل يك درخت (سرو =بلند!!!!!!!!!
) ساكت شدم و هيچي نگفتم . اون لحظه با خودم نگفتم كه دارم باز يك اشتباه مي كنم
. بايد سكوتمو با يك فرياد مي شكستم تا اجازه ندم كه كسي دست تقديرمو برام دگرگون كنه و منو به هر جا كه دلشون مي خواد بفرستن . البته مال من زياد هم دگرگون كننده نبود ولي خوب نمي شد از كنارش بي خيال گذشت
.
هي از دل غافل :
ياس آبي توي اون لحظه سكوت خيال مي كرد قلبش در صلح است و روحش ارام
.
همون لحظه سكوت چي فكرايي كه از ذهنم گذشت و بعد كه با خودم واقعي فكر كردم ديد چي بوده
.شايد در اون لحظه سكوت فكر كردم كه چقدر به او نزديكم و چيزي نمي گفتم و اجازه دادم كه هر چي مي خواد بگه و منم مثل يك درخت فقط شنوا بودم و هيچي نگفتم . لابد اون فكر كرده سكوتم نشانه رضايتم بوده كه در ادامه بگه ....
اون نمي دونست كه سكوتم از رضايت نيستدلم اهل شكايت نيست
.
خلاصه سرتونو درد نيارم كه اتفاق افتاد و كاري كه من مي تونستم تغييرش بدم ولي ندادم شد .
مي تونستم ولي نخواستم .
اگه اين دو كلمه رو هميشه يادم باشه ديگه مشكلي ندارم . براي اينكه يك كاري بشه هم بايد بتونم هم بايد بخواهم . شايد در اون لحظه من نخواستم با اينكه مي توانستم . بايد ياد بگيم كه چه طوري خواسته ها و توانايي هامو با هم يك جا بكار ببرم .
خلاصه
اتفاق افتاد . برايم يك خاطره باقي ماند . يك ماجراي جديد كه بايد براش بجنگم .
ولي در هر حال گفتم به شما هم بگم كه توي لحظه هاي سكوت مواظب خودتون باشيد . خيلي . حتي چيزهاي كوچك را نگذاريد كه از زير دستتون در بره و هواي همه چيزو داشته باشيد . مي دانم كه سكوت خيلي قشنگه و بعضي وقتا آدم دلش مي خواد كاش اين سكوت تا ابد ادامه داشتولي منظورم اين نيست كه همه سكوتا رو بشكنيد بلكه اجازه ندهيد اين سكوتها شما را هدايت كند .
اميدوارم منو ببخشيد كه خيلي بي سر و ته گفتم وليخيلي خوشحالم كه گفتيد به هر حال :
سالها مي گذرد و از داشتم اين همه تجربه و خاطره به خودم مي بالم .
همچنان برام دعـــا كنيد .
التماس دعـــا
رای من
سلام بچه ها
رفتم راي دادم . خيلي خوشحالم . شايدم سهممن از دموكراسي همين يك راي باشد .
امروز واقعا يك روز هيجان انگيز بود . خيلي به من خوش گذشت . خيلي لذت بردم .آخه يك عالمه اتفاق افتاد كه برام اولين بار بود كه مي افتاد.
دلم مي خواد به بوشهــــــــــــــا (موش نخونيد بوشه !!!!!!!!!!!!!!!)و هخــــــــــاها بگم كه تريپــو حال كردي . بگو
اِي وَل
يک اتفاق
من مي توانستم .هرگز معني اين جمله را نفهميدم . چيزهايي در زندگيمان مي توانستند رخ دهند كه نداند.لحظه هاي جادويي كه درك نشده مي گذرند . و ناگهان دست سرنوشت جهان ما را دگرگون مي كند .
لحظه هاي سكوت لحظاتي هستند كه فكر مي كني كه چقدر به آدمها نزديكي . هيچ كس چيزي نمي گويد . سكوت بزرگترين حرفها را مي زند .
روحت آرام است و قلبت در صلح .
نمي دانم فقط نيم ساعت وقت دارم . تا ساعت شش . بعد بايد بروم . من اكنون اينجا تنها هستم . نه آفتاب هست نه باران و نه بــــاد .
اتفاقي روي داده است .
اتفاقي روي داده است كه از آن چيزي نمي دانم . برآنم كه بروم تا آن را بيابم . نمي دانم به مقاصد خويش خواهم رسيد يا نه . رويدادي كه در زندگي به وقوع مي پيوندند بسي اندك تر از آنند كه مي گوييم .
اينك همه چيز آبي و زلال است . من كار خود را كردم نوبت توست كه بازي خود را بكني .
سالها مي گذرد .
از اين خاطره ها به خودم مي بالم .
ده دقيقه فکر يا خواب
مي خوام يك دقيقه چشامو ببندم و بخوابم .اما نه . بايد چشامو باز كنم . شايد اين تنها دقيقه اي باشه كه من فرصت دارم .دراز كشيدم . چراغ اتاق روشنه . تسبيح مادر جون روي زمينه . كيف رامين اينجا چي كار مي كنه ؟ نمي دونم . مداد رنگي هاي الياسم اينجاست . پرت و پلا افتاده . سه تا تيله هم هست .چه اتاق جالبي . پر از چيزاي مختلف . منم يكي بين همينا كه افتادم .
دوباره چشامو مي بندم . چقدر اين استراحت لذت بخشه . در اتاق بازه . نوري مياد . يك صدا هم باهاشه .
صداي يك كانديداي رياست جمهوريه . كسي كه اونقدر از خود مطمئنه كه مي خواد بره بشه رئيس جمهور . هر كدومشون يك چيزي مي گن . هي هم مي گن جوان جوان . انگار اين جامعه جز جون هيچي نداره .
قبل از جو انتخابات مطمئن بودم كه راي مي دم اما الان نه .
هنوزم مشخص نيست كه راي مي دم يا نه . ولي مي دونم كسي كه من مي خواستمش براي رياست بين اينها نيست . مثل خواستگاراي يك دخترن . دختر از هيچكي خوشش نياد مجبور نيست ازدواج كنهو يك عمر تحمل كنه . حرف مردم هم تحملش سخته اما نه به اندازه يك بدبختي كه خود آدم بسازه . شايد هم قبول يكي شون براش بدبختي نياره و يك جريان كسل كننده باشه و نشه بهش گفت بدبختي . اما لذتي كه مي خواد بدست نمي ياره . و به چيزايي كه مي خواسته نرسه .
نمي دونم يك راي من در ميان اين همه راي كجا مي ره . انتخاب يكي كه 100 در صدد بهش اطمينان نداري كار سختيه . حرف دنيا رو هم تحمل كردن سخته !!!!!!!!!!!
چشمامباز مي كنم . ده دقيقه است كه خوابم . بايد فكر كنم . داره شب مي شه . اما هنوز دو بخش از اين كتابه مونده كه بايد براي امتحان بخونم .
دو تا مطلب قبلي رو چون اصلا بهش اعتقادي ندارم پاك كردم .
بك يك عالمه دعا احتياج دارم . برام دعا كنيد .
التماس دعــــا
رياضی۱ يا گردن فيل
رياضي(1) مو مي افتم.(افتادم تو دام تجديدي نترسيدم نترسيدم )
خدايش سخت بود.
مامانم گفت يك طناب بردار نيوفتي !
(كاشكي حداقل شلنگ توي حياط و بر مي داشتم .غنيمت بود!!)
اما از قديم گفتن رياضي (1) كه با طناب (شلنگ توي حياط .توفيقي نمي كنه)
پاس بشه قضيه كُـــــشي ميشه دنباله كُـــشي!(سوتي يكي از بچه هاي كلاسمون دو دقيقه قبل از متحان .بس كه خونده بود بچه !!!!!!)
يكي از بچه هام فقط 2 تا سوالشو شك داشت (بچه درس خون و +)البته شكش به دُرستيشون بود !!!!!!!!!)
يَـــــــك انتگرالهايي داده بودند اندازه گردن فيـــــــــل بريتانيايي!
قبلا فيلها هندي بودند اما اينا به نژاد فيل هم رحم نكردند.
خدا بگم چي كارشون كنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حالا نفرين نكنم .
خدايا :
به جاي ماكسيما بهشون زانتيا بده .(حداقل 20 ميليون و اندي فرقه.اينم غنيمته)
اون دنيا مي خوان چه طوري جواب بدن براي من سواله.
راستي همه سوالهامو خودم جواب دادم.
حتي يك تقلب هم نكردم.براي همين اصلا مزه نداد.
موقعي كه نتيجه امتحانها اومد ميام بهتون ميگم از ده چند شدم!!!!!!!!!!!!
بجون خودم نباشه به جون همين وب لاگم از ده حساب مي كنن.
چه بگويم؟
چه بگويم؟
سخني نيست ...
**********************
**********************
واژه ها همه رفتند
جز من چيزي نماند
چه بايــــــــــد كرد؟
بايد ماند و مبارزه كرد.
هم مانند يك زن
هم مانند يك ببر
يادم باشد :
زن بمانم
و
در اوج مهرباني ام خشن باشم.
در اوج احساساتم عاقل بمانم.
يادمان باشد :
در اوج آرزوهايمان ، تو را فراموش نكنيم.
در اوج قدرت ، تو را به ياد بياوريم .
در اوج شادي هايمان ، غم را همراه داشته باشيم.
در اوج غم هايم تو را بخوانيم.
در اوج لذت بدانيم هنوز به لذت با تو بودن نرسيديم .
در اوج خوشبختي بدانيم هنوز خوشبختي زيستن با تو را نچشيديم .
در اوج سختيها بدانيم هنوز خشم تو را نديديم.
فرياد زنيم :
*************************************
خدايـــــــــا : بين بندگان خوبـت ، بنده بـدت (من را )
به يـاد داشته باش . او به شدت محتــاج تـــوست .
*************************************
بچگيها
لا لايي
لا لا لا لايي ...
چقدر آهنگ زيبايي دارد. چقدر دل انگيز است . كاش كودك مي ماندم و بزرگ نمي شدم.
چرا كودكيمان را فراموش كرديم؟
چرا نبايد ديگر بچه باشيم ؟
چرا صادق نمانيم ؟
چرا نبايد مثل اون موقع ها همه رو از هر خونواده اي كه باشن دوست خودمون بدونيم؟
چرا بايد به بزرگ شدنمان افتخار كنيم؟
به چه چيز مسخره اي.بزرگ شدن.
به اينكه با هر كي هر كي دوست نشيم .به اينكه به هيچ كس اعتماد نكنيم.به اينكه هي خودمون اسير روزمرگيهاي مسخره كنيم.
ايا اينها افتخار ه ؟
ايا از بزرگي به همان اندازه بچگي لذت مي بريم؟
چرا نبايد ديگه توي كوچه لي لي بازي كنيم؟
يادش بخير 
چقدر توي كوچه با دختر همسايمون لي لي بازي مي كرديم .توي خاله بازي هميشه اون مامان بود .آخه از من بزرگتر بود. اسمش فرشته بود. اما الان فرشته مامان شده و يك پسر توپولي داره.مثل خاله بازيها .با اين فرق كه الان به جاي عروسك بچه راست راسكي داره .
همبازي كودكي من اين همه بزرگ شده . ولي وقتي با من صحبت مي كنه مي گه يادش بخير .يادته اون روز سنگ به پاي تو خورد و ناخن پات شيكست و من از ترس مامانت فرار كردم؟مي گم آره 
مي گه يادته اون روز رفتيم از باغچه خونه اون آقاهه گل كنديم و بعد فرار كرديم؟
مي گم : آره. 
مي گه يادته از سر كوچه تا ته كوچه يكي يكي زنگ خونه ها رو مي زديم و به روي خودمون نمي اورديم .ولي يك روز آقاهه درست پشت در خونش بود و ما رو دعوا كرد و ما هم گريه كرديم و بهش گفتيم تو رو خدا به مامانمون نگو؟
مي خندم . 
چقدر خوش مي گذشت.
دلم تنگه . براي همه شاديها ، پاكيها ، مهربونيها ، صداقتها ، آزاديها ، دوست داشتن ها ، شيطنت ها و ...
يادش بخير:
تابستونا مي رفتيم باغ آقاجون . چقدر درخت گيلاس و آلبالو داشت . با آلبالوها گوشواره درست مي كرديم . با آلبالو ،لبامونو قرمز مي كرديم . و لپامونو گلي .
بعد هم يك عالمه خاك بازي مي كرديم و سر تا پا گِلي برمي گشتيم .از كنار رود نزديك باغ آقاجون.هميشه برام سوال بود كه چرا مامانا گِلي نمي شن؟چرا وقتي برمي گرديم خونه من بايد اين همه گلي و كثيف باشم.
اما الان مي دونم .
چون بزرگا لذت خاك بازي ، بي خيالي ، آب بازي ، آتيش بازي ، و يك عالمه چيزاي ديگه رو نمي دونن.
الان منم بزرگ شدم. وقتي مي ريم باغ آقاجون تميز بر مي گردم خونه . ديگه نمي روم لب رود و آب بازي نمي كنم.ديگه با آلبالوها گوشواره درست نمي كنم. ديگه با آلبالو ها لبامو قرمز نمي كنم و لُپا مو گلي نمي كنم.
اما اين دفعه كه رفتم مي خوام به بچه گيهام بر گردم.
مي خوام يادم بيارم كه :
صداقت ميون همين بچه هايي كه الان بزرگ شدن .فقط فراموش كردن يادش بيارن .
شيطنت ميون همين بزرگايي كه الان ديگه لُپاشون با آلبالو قرمز نمي كنن. لُپاشون با عشق قرمز مي شه. 
مهربونيا ميون همين بچه هاي بزرگ شده است كه فقط اسباب بازيهاشونو به هم نمي دنن بلكه الان افكار هم ديگه رو به هم مي دن.
شاديها ديگه از خاك بازي و آتيش بازي گذشتهالان شاديها حل مسئله سخت درسيه .
الان شاديها پيدا كردن يك دوست صادقه .
بچه بمانيم و بزرگ شويم .
خورشيد صبح
امروز خورشيد صبح به روشني سخن مي گفت .
اگر توان تقرير گفته هايش را داشتم ، زيباترين كتاب قرن را مي نگاشتم.
نصف يا دو برابر
الان دارم به آهنگي گوش ميدم كه يكي گذاشته روي وب لاگش.
بهش حسوديم ميشه
. هر روز بايد حداقل دو بار به اين آهنگ گوش بدم.
بي كلامه.
به آدم اجازه ميده خودش تصميم بگيره چه طوري با خودش حرف بزنه.
اين خيلي خوبه
. لذت بخشه كه آدم مال خودش باشه . مال خودِ خودش.البته خيلي ها نظراي مختلفي دارن.
مثلا ميگن ما اگه ازدواج كنيم بايد نصف بشيم
.و نصفيمون مال خودمون نيست.
من اينو قبول ندارم.
بهتره وقتي عاشق شدي دو برابر بشي.
آنقدر دلتو بزرگ كني كه به يك آدم اجازه بدي توي قلبت زندگي كنه.
اونقدر سترگ كه از اومدن يكي تو دلت احساس كمبود جا نكني.
آونقدر بزرگ كه بزراري همه توي دلت باشن.
اين جوري تو بهترين عاشق دنيا ميشه با يك دل به وسعت اقيانوس .
داشتم فراموشت می کردم
نشد فراموشتون كنم.
مگه ميشه شما ها رو فراموش كرد.
ديگه معتاد شدم رفت . اگه بخوام ترك كنم بايد يك عالمه درد بكشم(اونم استخون درد)!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اگه يك مركز ترك اينترنت سراغ داشتيد به منم آدس بديد.
راستي ديروز ركورد را شكستم و كامپيوتر به مدت 24 ساعت متوالي روشن نشد.
بيشتر از همه مامانم كُپ كرده بود .
به قول مامانم : ((آفتاب از كدوم طرف در آومده مهربون شدي !!!!!!!!!!!!!!!))
خوب ديگه بازم ميام اينجا . الان ديگه بايد درس خوند. اگه فقط يك درسمو بيفتم حسابم پاك ساختس. بايد حتما همه پاس بشه . وگرنه .........
يك داستان براتون ميگم كه بخونيد :
دخترك خردسالي روي تاپ نشسته و تاپ مي خوره . ازش مي پرسم تا پنج دقيقه ديگه دنيا به سر مي رسه . تو مي خواي چي كار كني؟
مي گه : چه سوال مسخره اي . همون كاري رو مي كنم كه الان دارم انجام مي دم.
اين را گفت و به تاپ خوردنش ادامهداد.
دلشوره
سلام دوستای قشنگم.
امروز يک عالمه دلشوره داشتم . هم برای اينکه می خواستم تحقيقمو ارائه بدم. هم برای همون تکونه.
به نظر شما اون چه طور تکونيه؟
ديروز همه داستانی که می خوام بنويسم جلوی چشمام رد شد. فقط ۳ پانيه طول کشيد.
اين يعنی چی؟
با يک تکان ..................................؟
به نظر شما اون چطور تکونی بود؟
تکان
من امروز تكان خوردم.
" عجيب و بزرگ و غريب"
دو شنبه
2/3/1384
دوقلوها
دو قلوها:
دوقلوها در يك مغازه نوشابه فروشي كار مي كنند . وقتي يكي از آنها قهقه مي زند ديگري زير گريه مي زند.وقتي يكي از آنها اسكناسي از صندوق بر مي دارد ، ديگري او را لو مي دهد.و همين طور به آخر.يك زوج واقعي ؛ شبيه درجه حرارتي هايي كه به شكل يك خانه چوبي اند و مردي از آنها بيرون مي آيد تا هواي صاف و آفتابي را اعلام كند و بعد ناپديد مي شود تا زني جاي او را بگيرد و هواي باراني را پيش بيني كند.آنها جدايي ناپذيرند ، با عدم توافق كامل.
دوقلوها چهار دستي پيانو مي نوازند.درشكه سواري مي كنند و يكي از آنها خاطراتش را شرح مي دهد تا ديگري آنها را بنويسد. در راه باريكه ها كه زير درختهاي بلند درد دل مي كنند و مراقب اند كه هرگز زير نور مستقيم آفتاب قرار نگيرد.
شنبه ها به ملاقات دختري مي روند كه پدرش نگهبان يك فانوس دريايي است . هر دو عاشق اين دخترند.
از ترس اينكه دخترك يكي از آنها را انتخاب كند ، هر كدام مي كوشد تا بد جنس و نامهربان جلوه كند و شانس انتخاب شدن برادرش را افزايش دهد. قبل از ترك اين نامزد ابدي ، هر كدام نامه اي عاشقاه نه به دخترك مي دهد كه در آن ، خط برادرش را تقليد كرده است. دخترك با چشم هاي اشك آلود ، دور شدن آنها را نظاره مي كند و از هم اكنون مي داند كه جاودانه مجرد خواهد ماند.
يكشنبه ها يك بطري نوشابه باز مي كنند و با صداي باز شدنش سرپوش بطري هر دو ، هم زمان ، از جا مي پرد . وقتي مي بينيم كه چطور با نوك انگشت به ليوان هاي كريستال ضربه مي زنند ، هرگز نمي توانيم حدس بزنيم كه فقط يكي از اين دو وجود دارد ، و آن ديگي ، فقط روياي اوست.
خداحافظی موقتی
نمي دونم شما وقتي اين متني كه اسمش دوقلوهاست مي خونيد چي احساسي به شما دست مي دهد؟
بعضي از متن ها آدمو تحت تاثير قرار مي دن. اينم يكي از اوناست . خيلي قشنگه . حداقل من كه خيلي لذت بردم.
تا سه تير كه امتحانها تموم بشه ،
كم مي تونم بيام و به اين جا سر بزنم. منتظر comment هاي شما هستم.
به اميد اينكه تموم امتحانها رو خوب بدين و راحت بشين.
راستي ديروز يك شاگرد داشتم كه مي خواستم بهش رياضي درس بدم . فقط همينو بگم كه تعطيل . حالا فرض كنيد كه به كسي كه نمي دونه 9=(3-)(3-) بايد بگي sin و tan .
وقتي رسيدم خونه مثل جنازه افتادم.
و يك عالمه خوابيدم. من به جاي اون مغزم درد گرفت.
اميدوارم شما تعطيل نباشيد.با امروز كه جمعه نيست!!!!!!!!!!
نوشتم و گريه کردم
ما نوشتيم و گريستيم
ما خنده كنان به رقص برخاستيم
ما نعره زنان از سر جان گذشتيم...
كس را پرواي ما نبود.
در دور دست مردي را به دار آويختند :
كسي به تماشا سر بر نداشت
ما نشستيم و گريستيم
ما با فريادي
از قالب خود بر آمديم.
"احمد شاملو"
معذرت از آقايون
دوست جونام سلام.
از اينكه به من سر مي زنيد خيلي خوشحالم.
من الان اعصاب راحتي ندارم. البته اصلا ربطي به جوجه نداره. مي دونيد من امروز حس كه نه فهميدم يكي ، از دست من ناراحته.
خدا خودش مي دونه كه من نمي خواستم اين جوري بشه. ولي شد. ديگه.
راستي از متن جوجه يك تجربه گرفتم و اون اينكه :
آدم از تمام آزادي هايي كه داره نبايد استفاده كنه.
اينو جدي ميگم . من يكجايي رو دارم كه مي تونم هر چي دلم مي خواد بگم. اما قبول دارم. اين بار بي فكري كردم و خيلي زود اومدم و تمام چيزايي كه دم دستم بود توش نوشتم.
من نمي خوام كسي از دست من دلخور باشه.
راستي از دخترا ممنونم ولي بايد بدونيد كه پسرا همشون كه جيك جيك نمي كنن.
شايد گفتن اين حرفها علتش اين باشه كه ما آدما (دخترا و پسرا) تفاوتهايي كه بينمون هست رو نمي شناسيم.
اگه اين تفاوت ها فهميده بشه و شناخته بشه موضوع حله. موضوع خيلي عميق تر از اين حرفهاست.منظور من اين نيست كه مثلا دخترا از گل خوششون مياد و پسرا از جكي جان.
مي دونيد خيلي عميق تر از اينا . تفاوت هاي ژرف و مهم. اگه اينا رو همه بدونن ديگه جوجه اي له نمي شه ،خيابونا هم خوني نمي شن، دست كسي هم كه مي خواد فيلو بكشه نمي شكنه ، در مصرف پنبه هم براي سر بريدن صرفه جويي مي شه.
راستي يك چيزي تو گلوم گير كرده كه مي خوام بگم: جوجك خان غلتو اين جوري نمي نويسن !!!!!!!!!!! اين جوري مي نويسن : غلطي.
********************************************
وقتيدختــرا و پســرا مي تونند به هم ديگــه احتــــرام
بـذارن كـه تفاوتهاي ميـون هـم ديگـه رو بپذيـرنـد و ايـن
چنيـن جوانـه هاي دوستـي امكان شكفتـن پيدا خواهـد كرد.
********************************************
اين تيكه فقط براي ايران بود
چه بگويم ؟
سخني نيست ...
بام ها
زير فشار شب
كج
كوچه
از آمد و رفت شب بد چشم سمج
خسته ست.
سلام به همگي
مي خوام بدونم كسي كه نمي دوني من از كدوم دانشگام نكنه خودتي كه هي رو اعصاب من جيك جيك مي كني؟
در ضمن صد تا همه آقايون رو طرفم . عرضه داري سجل در آر و بيا حال ما رو بگير.
البته من اصلا فمنيسم نيستم
. اينو جدي مي گم.
راستي الان كه دارم مي نويسم دارم فسنجون مي خورم. بهترين منبع انرژي زاي حال گير.
جون دادا جوجه بد خوا مد خوا داري رو كن.
امروز مي خواستم يك سيلي محكم تو گوش يكي بزنم ولي رحمم اومد آخه از اون آدمايي كه بينيشو بگيري جونش در مياد. دلم مي خواست يك سيلي محكم بزنم كه برق از چشماش بپره . همچين محكم كه تا آخر عمر مي شنوه ياس آبي يا ميگه ياس آبي حساب خودشو بكنه.
مي دونيد خيي بچه است . يك كودن به تمام معنا و معني . يك احمق مزخرف. دلم مي خواد اسمشو بگم تا همه بدونن اون كيه و لي ميگم نه گناه داره آخه يك موقع مي بيني آشنا در مياد و خدايش خوب نيست.
زود رنجه،اينو مي خونه طفلي دلش غصه دار ميشه.
اصلا از اون حرف نزنيم كه . . . .
جوجه فسقلي مزخرف.بهترين اسمي كه ميشه روش گذاشت.
تجربه خيلي باحال گرفتم.
بايد انقدر صبور باشي و اونقدر مقاوم كه بتوني جلوي خودتو در زدن يك جوجه فسقلي مزخرف بگيري.
مي دونيد صبر خيلي خوبه. خيلي خيلي. شايد شما هم مانند من بعضي وقتا دلتون مي خواد يكي رو له كنيد . اما شما هم مانند من صبر كنيد . نه اجازه عقب نشيني به او بدهيد و نه حمله.
سعي كنيد با زيركانه ترين راه سرش را با پنبه از تنش جدا كنيد . باور كنيد راس مي گم. به جون همين جوجه كه مي خوام سر به تنش نباشه.
صبر قدرت خداوند را بهتر نشان مي دهد ..پس صبور باش و زيبا.
یاس آبي
از سوراخ کليد
سلام به همه دوستاي خوبم
يك تئا تر زيبا ديدم. خيلي قشنگ بود. به اسم از سوراخ كليد. در يك تئاتر تمام مصيبت هاي جامعه را بيان كردن خيلي هنر مي خواهد.
از هر مصيبتي حتي يك ديالوگ گفتن. ديالوگهاي كه معلوم نيست حوصله از حفظ كردنشان را داشته يا نه. ديالوگهايي كه حفظ شدند تا به ما بگويند.
آخرش بايد گريه كنيم. وقتي صداي كفها مي آيد بهترين زمان براي هق هق كردن است .صدايت گم مي شود.
شايد بگو يند مگه اين تئاتر گر يه داشت .اما بايد گفت براي تك تك جمله هايش بايد گر يه
كرد.
"به تور زدن ماهي قرمز "
"به سرنزدن به مادر به مدت چهار ماه ".
"به دور بودنمان از اعتقادات. "
"به لحظات تنهاييمان كه نمي گذارند تنها باشي".
"اينكه بهترين هم صحبت برايت آيينه باشد و كسي كه در آيينه مي بيني وقتي در جلويشش وايميستي."
وقتي در ميان ميلياردها عالم خود را تنها ببيني و به آينه پناه ببري. و به هيچ كس جز آنكه در آيينه مي بيني نگويي .
آيا اينها گريه ندارد ؟؟؟؟؟؟
زندگي طولاني تر از يك روز
زندگي طولاني تر از تصويرشه.
من مرگ خودمو مثل كسي كه رختخوابشو آماده مي كنه آماده مي كنم.
چه احساس خوبي بهت دست مي ده وقتي خودتو تو رختخواب پهن مي كني.
آهاي زندگي هيچ وقت نمي تواني منو به اين راحتي ترك كني.
يك بهونه براي زندگي .
زندگي مانند زني نيست كه نه براي اينكه به تو احتياج داشته باشد با تو ازدواج كرده بلكه براي اين با تو ازدواج كرده كه تو بهش احتياج داشتي.
مرگ:
مرگ مانند دختر هميشه دم بخت مي مونه كه فقط رو به مردهاي زخم خورده داره .
نمي تواني از شونه هاي آدما بالا بري تا به خدا برسي .
در پايان هم نيافتن راه حل . و بهونه ي هميشگي براي فرار "قدم زدن در هواي تازه "
چقدر از مشكلات فرار مي كنيم. قدم زدن در هواي تازه جز دوري چند ساعته از مشكلات و مصيبتها براي ما چه به ارمغان دارد؟
چقدر مي خواستم بعد از تموم شدن اين تئاتر گريه كنم و بگم منم حرف دارم . همه حرفا رو زدي همه مصيبتها را گفتي . اما آخرش چي . بايد بيرون رفت و در هواي تازه قدم زد؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم مي خواهد قسمت دوم اين نمايش را بنويسم و اسمشو بزارم "آن طرف سوراخ كليد"
ياس آبي 
گلهای زيبا
سلام گلهاي زيباي من
جيبامو پر از پول كردم و از خونه رفتم بيرون تا براي يكي كادو بگيرم. نمي دونستم چي بگيرم گفتم برم بيرون هر چي ديدم خوشم اومد مي گيرم.
توي راه به تمام آدما دقت مي كردم. برام خيلي جالب بود. شايد 10000ادم مختلف ديدم با 10000 لباس و 10000 چهره و ...
هر كي يك جور پوشيده بود. يك دختره اي بود شلوارشو 75/2 متر و 32 سانتي مترو 2 ميلي متر تا زده بود البته اونجا كوليس آقاي مولايي دستم نبود وگرنه اگه اندازه مي گرفتم بيشتر از اينا بود حداقل 2/1 ميلي متر تفاوت داره !!
يك كفش هايي پوشيده بود با پاشنه نمي دونم چند سانت (تق تقي يا طقطقي). اينجا بود كه با خودم گفتم واقعا چرا من كوليس ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تجربه : هميشه موقع رفتن از خونه كوليس به همراه داشته باشيد.
داشتم مي گفتم رفتم تو نخ اين دختره . دو قدم جلو تر از من بود . يك دفعه مي خواست از پياده رو بره تو ي خيابون كه اتفاق وحشتناكي افتاد . پاش پيچ خورد. واي ، از اين نازنازي ها هستند كه شروع به آخ و اوخ مي كنند. چشمتون روز بد نبينه . اونقدر فيس فيس كرد كه سر همه رو خورد.
يكي نيست بگه آخه مجبوري اين كفش ها رو بپوشي.؟
با خودش فكر نكرد مي افتادي تاي شلوارت بر مي گشت مردم ديگه خلخال پاتو نمي ديدند. آخه طفلي فكر كنم يك 4000 توماني پول خلخال داده بود!!!!
تجربه : شلوار برمودا را با كفش طق طقي يا تق تقينپوشيم.آخه هيچكي صداي خلخال پاتونو نمي شنوه .
رفتم توي يك مغازه اي لباس فروشي. اين آقاهه سر منو خورد . خانم اين جنسش عاليه ، پنبه است براي اين فصل مناسبه. پارچش ترك اصله. بشور و بپوش هيچ كار نمي شه!!!
توي يكي ديگه نمي ذاشت بيام بيرون مي خواست به زور لباس كره اي شو به من بده. مي گفت : خانم تازه سفارش داديم . از كره امده . جنسش عاليه . قيمتشم خوبه .
مي گم چند ؟ 000/28 تومان.
تجربه : مي ريد بيرون بالاي 000/30 تومن پول برداريد تازه اگه مي خوايد يك لباس بخريد.
به زور اومدم بيرون . توي يك مغازه ي ديگه كه رفتم اين ديگه ركورد شكست مي دونيد چرا ؟
آخه گفت پارچش هلنديه !!!!
عجب ....
خلاصه بالاخره ما يك چيزي خريديم وبه راه خودمون ادامه داديم .
با خودم گفتم . عجب . توي اين دورزمونه زندگي چقدر مشكله. براي همينه كه همه مردم خسته شدن. مثل اون روز كه رفته بودم حرم يك خانومي با دو بچش 3 يا 4 ساله اومدم جاي من نشستند . مامانش به بچه هاش مي گفت بريد به امام رضا بگيد يك سمند به باباي ما بده تا ما بريم شمال !!!!
اون لحظه منم دلم شكست . به امام رضا گفتم فعلا يك پرايد آلبالويي هم كار ما رو راه مي اندازه.
تجربه: همه حاجات خود رو بگيد و بلند نظر باشيد . هيچ وقت چيز كم از خدا نخواهيد.
خوب حالا خدا جون به منم يك 206 بده !!!!!!!!!
راستي برگشتم خونه تقريبا فقط دو تا بليط توي كيفم بود.
ياس آبي
تجربه
سلام به تمامي دوستان خوبم :
بهتون قول داده بودم كه نتايجمو بگم . خوب الان مي خوام يكمشوبگم .
هيچ كس از كساني كه اين وب لاگو خوندن حاضر نشدند نظرشونو بگن . فقط گير به عاشق نبودم ما دادند. قرار نيست من اينجا سفره دلمو باز كنم. آخه نمي دونم چه فرقي به حال شما مي كنه كه دل من چه جوري باشه ؟
من به زيبايي و قدرت روح كسي علاقه ندارم ، بلكه دانش و معرفت شخص را در برقراري با زندگي تحسين مي كنم و دوست مي دارم.
خوب به ادامه صحبتم بپر دازم. مي دونيد من دلم مي خواست وقتي مي نويسم :
عشــق شاخساري است كه بي درنگ به شكوفه نمي نشيند.
و دير زماني مي گذرد تا گلستاني شود
سرشار از عطر و رنگ.
يكي بگه نه من قبول ندارم . پس اين عشقايي كه با چشم تو چشم شدن به وجود مياد پس چين ؟ و در آن لحظه اون آدما فكر مي كنن الان عاشق ترينن و هيچ كس قبلا در دنيا اين احساس و نداشته.
خوب شايد كسايي كه اينجا رو خوندن همه با حرفاي من (كه از بزرگا گفته ام) موافقن. خوب اينم يك مشكل . ( اين يك مثال بود)
تجربه: از عشق تنها تصور ضعيفي داريم كه به نقطه ي تخلاص آن دست نيافته ايم ، به عبارت ديگر آن را با توقع ، گلايه و يا وهم خود نيالوديم.
تجربه : بيشتر آدما از اينكه در مورد عشق نظر بدن مي ترسند. يا شايد هم شرم دارند . نمي دونم مگه عشق شرم داره كه از گفتن نظراتون در موردعشق مي ترسيد. اينكه گناه نيست.
عاشق شدن همين قدر طبيعي است كه غذا خوردن و خوابيدن.
در اين چند وقت كه دارم براي كتابم بيشتر كار مي كنم و به آدما دقت بيشتري مي كنمفهميدم كه منم چقدر مثل اونام.
نه اينكه من مثل اونام. مي خوام بگم همه آدما توي خيلي از چيزها مشتركند. در حدود دو هفته من تونستم 4 نفر رو پيدا كنم كه يك قسمتي بزرگ از احساسشون دقيقا مثل منه. خيلي برام جالب بود .آخه قبل از اون فكر مي كردم اين احساسو فقط من دارم.
تجربه :اول اينكه كمي دقت در افراد ، عظمت خدا ، نزديكي روحها ، زيبايي انسانها رو مي شه ديد. دوم اينكه علاوه بر اينكه همه ميگن مردا سروته يك كرباسند زنها هم سروته يك كرباسند.
خوب فعلا باي باي كنم چون درس دارم . خدايا كي 3 تير بياد و امتحاناي من تموم بشه.
راستي داش يادم مي رفت :
زنان از آسمان ، چون آيينه ي جيبي استفاده مي برند.
و
ميان اين زندگي و حكاياتي كه ترس در دل كودكان مي اندازد ، فرق چنداني نيست.
من همچنان منتظر نظرات شما هستم. مثلا بگين وقتي من ميام اينجا به ياد جعبه مداد رنگي خواهر كوچولوم ميفتم.
بزغاله بی ريش
سلام
يك وب لاگي رو خونم كه به شدت منو تحت تاثير قرار داد. با خودم گفتم دختر ،بيكاري مي شيني اين چرت و پرتا رو مي نويسي؟ با خودم گفتم تو كجايي و مردم كجا ؟ شده بعضي وقتا فكر كني خيلي بارته ولي وقتي به كوك خودت ميري مي بيني نه بابا زياد هم مالي نيستي. اون وقت به ياد بزغاله اي ميوفتي كه هنوز ريشاش در نيومده.
خوب الان منم شدم همون بزغاله ي بي ريش.
احساس خيلي بدي هست. از اين حرفا بگذريم اومدم و وب لاگمو ديدم . ديدم 9 تا محبت دارم. وقتي خوندمشون اولش يك حسه بدي بهم دست داد. سريع dc شدم و عكس هاي اردومونو نيگاه كردم . بعد با خودم گفتم حالا دقيق بخون ببين چي كفتن. ديدم نه . خيلي چيزها مي شه از توشون در اورد كه جالب و زيباست. با خودم گفتم دوباره connect شو و دوباره up كن .
الناز عزيزم:
دوست خوشگل و گلم و مهربون ودوست داشتني ام.
از اينكه روزي سه چهار بار به من سر ميزني خيلي خوشحالم كردي. و از اينكه comment هاي زيبا زيبا مي نويسي خيلي خوشحالم. شايد تو راست بگي .شايد هم واقعا راست بگي؟
آخه عشقم شد موضوع؟
مي رفتم يك تحقق در مورد بزغاله ها مي كردم بهتر بود.
راست مي گي.
hsn و notron عزيز هم به من مي گن تا عاشق نباشي نمي توني از عشق چيزي بگي. شايد هم اين طوري باشه.
خوب تا اول خرداد يك ماه ميشه من اين وب لاگو درست كردم از عشق مي گم بعد نتيجه هايي كه از comment هاي شما گرفتم رو هم مي گم و بعد مي رم سر يك موضوع ديگه . اين طوري باحالتره.
راستي از ئقتي اين وب لاگو درست كردم و شدم بلاگر به وب لاگهاي ديگه خيلي سر مي زنم. خيلي چيزهاي ديگه به دست مي اوردم. چيزهايي كه نمي شه از كتابا بدست اورد.
و از ادما. آدما اون قدر خودشون پشت نقاب پنهان مي كنن كه ازشون هيچي سر در نمي ياري . ئلي بلاگرها آزادند . هر چي مي خوان مي گن.
اظهار عشق مي كنن.
بلند بلند فكر مي كنن.
منم يك وب لاگي دارم كه همش منم. اونقدر كه با اون راحتم با هيچ كس ديگه راحت نيستم. اونقدر كه با اون خوب صحبت مي كنم با هيچ كس ديگه نه.و اين خيلي لذت بخشه. نه مي دونم كي مي خونه نه مي دونم كي فحشم مي ده. خلاصه خيلي لذت بخشه.
از اينكه دوستام منو فراموش نمي كنن و بهم سر مي زنن خيلي خوشحالم اين يك موهبت خداييه.
از اينكه بهم مي گم كجا اشتباه كردم و كجا درست كردم خيلي خوشحالم. از اينكه بهمن 18 ساله و 6ماهه و 23 روزه رو مي گن كه چي بهتره و چي غلطه و چي درسته خيلي خوشحالم.
كلا خيلي خوشحالم.
بازم بهم بگيد چي درسته و چي غلطه.
باشه.
ياس آبی 
عشق و تنهايی
يك نكته ي مهم كه بايد روشن شود : عشق هميشه با خودش تنهايي همراه دارد و تنهايي هميشه عشق به همراه دارد. اين دو از هم جدا نيستند. ولي مردم فكر مي كنند وقتي شما عاشقيد چگونه مي توانيد تنها باشيد؟
.مردم تفاوت بين دو كلمه را تشخيص نمي دهند: تنـــهايي و تنـــها بودن.
وقتي عاشقيد نمي توانيد تنهايي را حس كنيد .
وقتي تنهايي مقيد به تنها بودن هستيد.
دنيا پر از تنهايي است . براي همين مردم رو به مواد ، سكس يا هر نوع تفريحي مي آورند.كه تا حدي باعث شود تنهايي را فراموش كنند.تنهايي همچون زخم سرباز كرده است.به طرق مختلف پنهانش مي كنيم.با تملكهاي بزرگ با قصرهاي معظم.با وسايل نو.
مردم با همديگر در مراوده قرار مي گيرند. اما چون هر دو اسير تنهايي هستند ارتباط بينشان امكان پذير نيست.وقتي هر دو طرف محتاج باشند سعي مي كنند همديگر را استثمار كنند.رابطه بدل به رابطه استثماري مي شود.نه رابطه توام با عشق و محبت.
دوستي نخواهد بود . نوعي دشمني است .ظاهرش شيرين اما درونش تلخ است .دير يا زود ظاهر شكرينشاز بين مي رود.
تنها بودن كاملا متفاوت است .تنها بودن گل است. نشاط با خود بودن است. نشاط داشتنفضاي متعلق به خود است . آري وقتي عاشقيد احساس تنها بودن مي كنيد.تنها بودن زيباست. اما فقط عا شقان مي توانند آن را درك كنند.چون فقط عشق به شما شجاعت تنها بودن را مي دهد.عشق چنان يكپارچه و يگانه تان مي كند كه قادريد تنها و ساكن باشيد.وقتي تنهاييم انرژي ذخيره مي كنيم.تا به جايي كه انرژي شروع به سرازير شدن مي كند.اين سرازير شدن تبديل به عشق مي شود.با اين نيروي تازه به سراغ عشقتان برويد سراغ هر كس كه منظور شماست و در عشق سهيمش كنيد .
وقتي گلي شكفته مي شود ناچار عطرش را آزاد مي كند.
بنابراين وقتي عاشقيد نياز مبرمي پيدا مي كنيد كه تنها باشيد.فقط از طريق عشق است كه اين نياز توليد مي شود.
عشاق واقعي كساني هستند كه به معشوقشان آزادي تنها بودن را مي دهند.
ياس آبي
جوجه عاشق
سلام به تمام جوجه عا شقاي روزگار (دنبال كسي نگرد .منظورم خودتي)
خوب چيكار مي كني ؟ توي اين چند روز كه دلشو نشكستي؟راستشو بگو.
با من راحت باش مثل من كه باهات راحتم. اشكال نداره چا رش يك گل سرخ.
خوب قراره از عشق بگم مگه نه !؟
اما شما هم قرار بود كه به من كمك كنيد تا بتونم نظرات موافق و مخا لفتونو جمع كنم. من همچنان منتظرم تا شما نظر خودتونو بگين.
اميدوارم اگه هنوز به عشقت نرسيدي بهش برسي.
برات دعا مي كنم (ولي زياد اميدوار نباش.آخه من مستجاب الدعا نيستم
)
یاس آبي
سلام به دوستای خوشگلم(البته منظورم به تو که داری می خونی نيست.
)
از نظراتی که برام گذاشتيد خيلی ممنونم. من هنوز منتظر نظرات بيشتر شما هستم.
هميشه عاشق باشيد و زندگی کنيد .
و اين قدر گير به عاشق نبودن من نکنيد.
آخه من هنوز دهنم بوی شير می ده.من هنوز ۱۹ سالم نشده
.
ياس آبي
عشق
سلام عاشقای جوان و خام روزگار 
عشــق ميوه زمان است
واعتبار و حر يمش به پيشينه اي است از
دادن ، گرفته ، خنديدن و گريستن.
عشــق شاخساري است كه بي درنگ به شكوفه نمي نشيند.
و دير زماني مي گذرد تا گلستاني شود
سرشار از عطر و رنگ.
و هيچ معنايي جز ايمان ندارد
ايمان و اعتقاد به كسي به چيزي
و پيوسته همسفر اشتياق است.
عشــق آنست كه
كه با همه توان خويش ديگران را ياري كني
تا به روياي خود واقعيت بخشند.
و دنيايي صميميت و تكاپوست ، به شنيدن ادراك
و از آن پس انجام هر آنچه بتواني.
و اندوختن آنچه شايسته باشد.
عشــق سفري بي منتها ستدر امتداد نياز ديگران
و شايسته آنكه بكوشد و دل بگسترد
به ادراك آنچه مي گويند.
و آنچه ناگفته و در دل نهان مي دادند
كه توان گفتنشان نيست.
عشــق پايبند هيچ نبــا شد
و چون اصيل و بايسته آيد
خويشتن را به هديه ارزاني كند
بي چشم پاسخي.
عشــق ناهمگوني را مي پذيرد
و طغيان گه گاه و نابجاي احساس را
گاه چنين شود كه فرسنگها فاصله در ميان افتد.
اما عشــق را پيو سته تعهد باشد.
كه درياي ايمان است و
كوه بردباري.
عشــق توان و شوق رهايي از خويشتن است
و آينه آتش و آب است
به گرماي محبت و بيرنگي دم سروي.
عشــق به قامت پر شكوه خويش
هيچ كس را دست نااميد بر سينه نگذارد.
عشــق پيماني است
كه نان شادماني و رويش و سرشاري را
ميان تو و ديگران تقسيم كند.
بارب آپهام
ياس آبي
راز رابطه ها:
رابطه بين زن و مرد يكي از رازهاي خلقت محسوب مي شود.موقعي كه دو نفر با هم تازه آشنا مي شوند دنياي جديدي خلق مي شود.اين آشنايي يعني اينكه دو دنياي متفاوت با هم آشنا شده اند ، كه پديده ساده اي نيست بلكه بسيار پيچيده و زيباست.و شباهت به يك راز شگفت انگيز دارد.در ابتداي آشنايي فقط قشر خارجي بدن آنها را ملاقات مي كند.اما اگر رابطه آنها نزديك تر و عميقتر شود ، بتدريج مراكز آنها نيز با هم آشنا مي شود.كه عشق مي ناميم(عشق واقعي).ولي وقتي رابطه سطحي باشد، ما آن را آَشنايي مي ناميم.كه فقط دو قشر خارجي همديگر را لمس مي كنند و ما گاهي به غلط آن را عشق مي ناميم.كه اشتباه محض است.
آشنايي عشق نيست . عشق بسيارنادر است . اگر بخواهيم شخصي را در مركزش ملاقات كنيم ، اول بايد خودمان تغيير اساسي كنيم.بايد از پستي ها و بلنديهاي زيادي را بگذرانيم. اگر بخواهيم كسي را درون مركزش ملاقات كنيم بايد اول بگذاريم آن شخص هم به درون ما وارد شود.ما بايد حساس و آسيب پذير باشيم كه توام با خطر است.چون هرگز نمي دانيم كه آن شخص با ما چه كار خواهد كرد .با اين اجازه ورود به مركزمان تمام رازهاي درونمان فاش مي شود و ديگر نمي دانيم آن شخص با اين رازها چه خواد كرد.
از طرف ديگر ما يك دوستي سطحي را عشق مي ناميم.قشر خارجي دو نفر با يكديگر آشنا شده و آنها فكر مي كنند كه اين آشنايي بين وجود درونيشان صورت گرفته است.ما قشر خارجي مان نيستيم. قشر خارجي محلي است كه ما انتها يافته و فقط به عنوان حصاري در اطرافمان محسوب مي شود.آن حصار به معناي تمام وجود ما نيست . در انتهاي ما دنياي خارج از ما شروع مي شود.
حتي زن و شوهرهايي كه براي سالهاي متعدد با هم زندگي كرده اند ممكن است كه بين آنها فقط يك آشنايي بيش نباشدو همديگر را نشناخته باشند.اين افراد هر چه بيشتر با هم زندگي مي كنند بيشتر فراموش مي كنند كه مركز وجودشان براي يكديگر ناشناخته مانده است.
بنابراين بايد عميقا درك كنيم كه رفاقت را با عشق اشتباه نكنيم.فقط موقعي مي توانيم بگذاريم كسي وارد وجودمان شود كه بدون ترس باشيم.
دوستي پاكترين نوع عشق است.بالاترين شكل آن
ياس آبی 
سلام به دوستاي عزيزم
مي دونيد از وقتي دوستام،اونايي كه منو با قيافه مي شناسن وب لاگمو خوندن به من مي گن چرا نوشتي من عاشق نيستم ؟ پس چه جوري در مورد عشق مي نويسي؟ تا كسي عاشق نباشه نمي تونه در مورد عشق بگه.
نمي دونم چرا همه فكر مي كنن براي اينكه از عشق بنويسي بايد عاشق باشي ؟هيچ دليل خوبي براي اين حرفشون پيدا نمي كنم.در واقع حرفهايي كه من اينجا مي نويسم از آدمهاي بزرگي ياد گرفتم. مي نويسم تا شماهم بدونيد . شايد به بعضي از اونا اعتقادي هم نداشته باشم.باز الان با خودتون مي گيد : چيزي كه بهش اعتقاد نداري پس چرا مي گي؟
اولا :نمي گم،مي نويسم.
دوما: دارم ديدگاههاي مختلفي رو مي نويسم تا نظرات مختلفو ببينم و بدونم كدومش به واقعيت نزديك تره؟مي دونيد من مي خوام يك نويسنده بشم . البته وقتي همه اون چيزهايي كه مي خوام بدست بيارم و اونم حقيقي هاشو.خوب عشقم مسئله مهمي است .مي دنيد يعني فكر كنم خيلي ها بهش اعتقاد داشته باشن كه همه اون چيزهايي كه توي كتابا مي نويسن درست نيست. تازه خيلي از نويسنده هام خارجي اند و تعريف هاشون به فرهنگ و اعتقادات ما نمي خوره.براي همين اگه من اونهايي كه يادگرفتم بگم خيلي ها مخالف باشن خيلي ها موافق ، مي شه تا حدي بفهمم كه چيش به ما نزديك تره و چيش دورتر.
تا من بخوام واستم و عاشق بشم دنيا به آخر مي رسه !
و بعدش مي ميرم و بايد داستان مرگ يك عاشق نويسو بنويسم.
راستي من قصد ندارم صرفا در مورد عشق بنويسم . شايد هر ماه يا هر دو ماه موضوع بحثو عوض كردم . خواستيد به من بگيد از چي بنويسم.
اگه هم ديدم هيچ commentي ندارم فقط مي گم :
دادش سيا ضايع شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ياس آبي
راجبش زياد فكر نكردم. ولی گفتم شايد آدمهايی منتظر باشند.
حالااينو بخون تا ببينم چی می تونم از عشق بگم.
مي داني عشق يك تعهد است . نه يك بند كه دو نفر را به هم ببندد و به هم چسبيده باشند. يك تعهد . دو نفر كه بدانند بدون تعهد جدي در زندگي هيچ انساني اصلا نمي تواند از موانع دشواري كه همه روزه با آنها روياروست ، عبور كند.دو نفر با تعهدي زيبا . به هم قول بدند از چيزهايي بگذرند تا به چيزهاي بالاتر برسند.
سلام
اميدوارم اگه عاشقي پاش وايستاده باشي اونم دست به سينه . و اگه مثل من هنوز دلت ، تو قلبته، تو ي قفسه سينت ، منتظرش باشي چون بالاخره يك روز پيدات مي كنه.و اگه پيدات بكنه ديگه ولت نمي كنه.نترس .
مهم نيست كه من در زندگي ام چقدر رشد كردم . هدف من از نوشتن اين پيغام ها اينه كه با تو صميمانه سخن بگم.نه آنكه چيزهاي زيادي بدانم بلكه مي خوام يكمي حرف بزنم تا كمي از عادت زياد حرف زدنم كم بشه.آخه من بعضي وقتا كه نه خيلي وقتا زياد حرف مي زنم.
هميشه از خودم پرسيدم كه آيا روزگاري فرا خواهد رسيد كه من تمامي پرسشهاي و ترديدهايم را پيدا كنم؟ حالا فهميدم كه من نبايد منتظر روزي باشم بلكه بايد روز را خودم بسازم. دلم مي خواد تو هم كمكم كني.
مي گويند عشق زندگي است.
از صداي سخن عشق خوشتر نشنيدند.
مي گويند: عشق نه مالك است و نه مملوك ، زيرا عشق براي عشق كافي است.
اما سوال اين است كدام عشق؟
براستي كدام عشق داراي اين خصوصيات است؟
آيا گفتن
I Love You نشان عشق است؟
يا گفتن اينكه چقدر امروز زيباتر شدي
؟
يا چقدر اين حرفت به دلم نشست؟
يا نگاههاي خيره
؟
يا خجالت و سرخ شدن (اونم مثل لبــــــــــــــــــــــــو)
؟
بايد راجبش فكر كنم . تو هم فكر كن . و اگه خواستي نظر بده .
مثلا بگو عشق يعني دختر همسايه يا بگو بچه باحالاي پارك .
سلام سلام
ديگر كار از كار گذشت
به اينترنت معتاد شدم
همش تقصير اين لينكهاي پر هيجانه.
اگه اين قدر نبودند كه آدم نمي امد و تايمشو نمي ذاشت ما هم گذاشتيم تا ببينيم چي مي شه.
به نظر شما من از چي حرف بزنم بهتره؟
عشق ؟
(خودم هم موافقم دو تا قلب تالاپ تالاپ)
دوستي؟
( با اينم موافقم)
سياست؟
( نه بابا ولمون كنيد آخر عمري )
زن ؟
( جنس اولند .خيلي باحالند . آره)
مرد ؟
( نه بابا . مرد اگه مرد بود كه .... )
ورزش؟
( نه بابا از هيجان مي زنيد مانيتور رو مي شكنيد)
به همون عشق خودمون برسيم بهتره ، مي دونيد چرا ؟
چون خودمم هنوز عاشق نشدم . اين جوري باحالتر از عاشقا غيبت مي كنيم.
دل من برات ميزنه جونم
دلم من تالاپ تالاپ مي زنه.
اگه من يك عاشقم فريبه با نگاه تو!!!!!!
مي گفتم پس آن خوشبختي موعود كجاست؟
زائيده شدن و بي خبر ماندن و طفوليت زود گذر.
دوران خوشبخت واقعي است
و زيباترين دوراني كه انسان طي دو روزه عمر خود زير گنبد اين آسمون مي گذراند.
سپس بزرگ شدن و به سن بلوغ رسيدن
دوست داشتن نام محبوبه را هرگز بر زبان نياوردن و فقط بر صفحه دل نقش زدن.
نامه هاي عاشقانه را دزدانه در دستي پر مهر نهادن
بيتابانه انتظار روز دلپذير وصل را كشيدن
بر آب روان و ابر گذران اشك ريختن
به دنبال آهنگي و كلامي دل خود را مرتعش يافتن
صداي قومهاي آشنا شنيدن و حسودانه سر در پي دلدار گذاشتن
روزهاي غرق در رويا بودن و شب ها سوخته از آتش دل در بستر غلتيدن
هميشه خود را به رنج داشتن ميان همه نگاههاي زيبا رخان
ميان همه شكوفه هاي ارديبهشتي ، ميان همه اختران آسمان
تنها سراغ يك شكوفه ، يك آفتاب را گرفتن.
سپس با دستي پر هيجان شكوفه هاي نارنج روي پيشاني تازه عروس پرپر كردن
به آرزوي مطلوب رسيدن.
و آنوقت با چشمهاي اشكبار رو بسوي گذشته كردن و غم سالهاي رفته راخوردن
در گرماي نيمروزي زندگي ياد بهار عمر ، بامداد زندگي و دوران جواني از دست رفته كردن
و اين گل را كه دگر باره نمي شكفد پژمرده يافتن
روياها و اميدها را از دست دادن
همراه سنگيني بار پشيمانيها و توبه ها رنج پيري را احساس كردن
چين و چروك را از پيشاني زدودن و خود را به دامن هنر و شعر و سفرهاي بي حاصل افكندن
از آفاق دوردست ، درياهاي پهناور سراغ دوران زيبايي گذشته اي را كه در اثنايش نشاط زندگي مانع خفتن در شبهاي دراز مي شد ، گرفتن و به خود تلقين كردن كه گذشته جز دوران تلخ و جنون آميز و غم انگيز نبوده ، و به خود قبولاندن كه دوره درك واقعي لذات زندگي اينك فرا رسيده و با اين وصف ، روزي ناگهان در را بر روي خود بستن و با ديدگان گريان نامه هاي عاشقانه گذشته را باز خواندن
سپس پير شدن و پير شدن
گيسوان را چون گلهاي پژمرده سفيد يافتن
سالهاي عمر را چون برگهاي خزان و فروريخته ديدن
بيهوده ياد دوران كودكي و روزگار دلپذير جواني كردن
درد تلخ اين شراب كهنه را چشيدن
خداي من
اين است راهي كه انسان در حدفاصل گهواره تا گور هر روز پشت سر مي گذارد؟
اين است آنچه نامش زندگي نام دارد؟
اين است آنچه كه از عشق و شادماني نصيب آدمي مي شود ؟
اين است آنچه كه مي گويند بايد بدان راضي بود و شكوه نكرد ؟
اين است آن باده مستي بخش كه بايد نوشيد و دم برنياورد؟
افسوس كه حاصل زندگي جز اين نيست :
زاده شدن بيتابانه فرياد برآوردن
جوان بودن ، ياد آرامش دوران كودكي كردن
پير شدن و حسرت جواني خوردن
مردن و ديده بسوي پيري داشتن
پس ْن خوشبختي كه به ما وعده كرده بودند كجاست؟
نظرات ()
